غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
601
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
شد فضاى شهر و كشور و در ساعتى سعادت اقتباس محفهء محفوف بدولت و اقبال ناهيد اوج سلطنت و استقلال بدولتخانهء همايون رسيده و روز پنجشنبه بيست و ششم در يك فرسخى تبريز در فضائى كه هواى جانفزايش بسان نسيم اردى بهشتى روحپرور و آب عذوبت مآبش مانند تنسم بهشتى فرحگستر بود بساط بزم و سرور ممهد گشت و شاه جمشيد جاه بر مسند كامرانى قرار گرفته نغمه چنك و قانون و نواى عود و ارغنون از ذروه سپهر بوقلمون در گذشت در مجلس فردوس آثار پادشاه كامكار ساقيان خورشيد رخسار ( و وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ إِذا رَأَيْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤاً مَنْثُوراً ) رحيمى رنگينتر از عقيق و شرابى صافىتر از ضمير اهل تحقيق باكواب ( وَ أَبارِيقَ وَ كَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ ) بگردش آوردند و خوانسالاران فرمانبردار انواع اطعمهء گوناگون ( وَ لَحْمِ طَيْرٍ مِمَّا يَشْتَهُونَ وَ فاكِهَةٍ مِمَّا يَتَخَيَّرُونَ ) در شيرهاى زرين و سيمين كه مرصع بود بجواهر زواهر ثمين حاضر ساخته قافله جوع را بدرود كردند سازندگان خوشآواز چنك در عود و چنك زده هردم بآهنگى ديگر لوازم تهنيت بتقديم رسانيدند و مغنيان نغمهپرداز بالحان دلگشاى و نواهاى فرحافزاى زبان بدعاى دوام دولت و كامرانى آفتاب آسمان كشورستانى گويا گردانيدند مثنوى كه ايشاه عطابخش جوانبخت * مقامت باد دايم ذروهء تخت به كف بادا ترا جام امانى * در آغوشت عروس كامرانى شبستان جلالت باد انور * ز شمع عارض هرماهپيكر ز اقبال تو بادا چشم بد دور * فضاى ملك از عدل تو معمور و چون جمشيد روشنچهر از بزم سپهر عازم حجلهء مغرب گشته نقش استيفاء لذت بر لوح ضمير نگاشت و مشاطهء روزگار گيسوى مشكبوى شب را شانه زده نقاب حجاب از پيش روى عروسان شبستان آسمان برداشت پادشاه خورشيد طلعت مشترى ماهيت از بارگاه اختصاص بخلوتخانهء خاص خراميده مقارنهء سعدين اتفاق افتاد و برجيس اوج شرف و نامدارى از ناهيد برج عزت و بختيارى كام دل حاصل كرده بدست مهربانى بند از كمر آمال و آمانى برگشاد مثنوى پس آنگه پادشاه نيكانديش * كشيد آن سيمتن را جانب خويش نهاد انگشت بر كام اميدش * از آن شد لعلگون درج سفيدش درى در حقه از نقره افكند * گزان در حقه شد ياقوت مانند بالماس تجلد گوهرى سفت * سخن زين بيش اينجا كى توان گفت على الصباح كه خورشيد فيضگستر بر سرير سرافرازى برآمده از انوار انعام عام پيكر وجود حاضران بزم شهود را بلباسهاى رنگارنگ بياراست و بار ديگر بزم سپهر بشعاع طلعت مهر منور گشته نواى بهجت و شادمانى از ميان جان جهانيان برخواست پادشاه لازم الاعزاز در غايت تنعم و ناز بر مسند مشيد سلطنت و سرافرازى نشست امرا و اركان دولت ساچقها كشيدند و نقود ابيض و احمر و عقود در و گوهر نثار كرده لوازم تهنيت و مباركباد بتقديم رسانيدند نظم كه اى از نور رايت چرخ روشن * ز فرقت افسر شاهى مزين مباركباد بر تو اين عروسى * غلام تو سپهر آبنوسى ببزمت باد داير جام خورشيد * يكى از ساقيانت باد ناهيد رخت از ساغر اقبال گلگون * عدويت را دل از ادبار پرخون و بدستور روز پيشتر مجلس عيش و عشرت مرتب