غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

597

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

خسرو بهرام غلام خورشيد احتشام بر سرير سلطنت پايدار قرار گرفت و نيران قهر قيامت اثر مشتعل شده فرمان قضا مضا باخذ و قتل جمعى از قورچيان كه امداد شاه قلى نموده بودند سمت صدور پذيرفت و همانروز كه پنجشنبه بيست و نهم جمادى الاولى بود كور سليمان با چند كس ديگر از آن زمره بجزاء اعمال خويش گرفتار گشته بقتل رسيدند و فرقهء از ملازمان ميرزا شاه حسين بتعاقب شاه قلى مأمور شده بر جناح استعجال متوجه گرديدند آنگاه خدام بارگاه عالمپناه بتجهيز و تكفين بدن بىبديل آنسرور شهيد را پيش نهاد ضمير ساختند و سادات و قضاة و اشراف و اعيان جمع آمده باداء نماز جنازه پرداختند بعد از آن پادشاه اسلام از غايت اهتمام به حال آن مرجع خواص و عوام فرمان فرمود كه تابوت محفوف برحمت حى لا يموت را بكربلا بردند و جسد مطهر آن مظهر لطف و احسان را در جوار عتبهء عليه حايريه به خاك سپردند از نوادر وقايع آنكه قبل از شهادت ميرزا شاه حسين بسه چهار روز عاليجناب شريعت‌پناهى قاضى نور الدين عبد الرحمن ساوهء كه برادرزادهء قاضى غيسى بود و در اواخر همين سال بجوار مغفرت ايزد متعال انتقال نمود در عالم روياء مشاهده فرمود كه ميرزا شاه حسين بجانب آسمان عروج كرده بيكبار بر زمين افتاد و رخت هستى بباد فنا داد و از وقوع آنصورت متحير گشته در آن اثنا كسى با وى گفت كه اوقات زندگانى ميرزا شاه حسين اصفهانى بنهايت انجاميد و همين نام و نسبت تاريخ وفاتش گرديد آنگاه جناب اقضوى از خواب درآمده در غايت تعجب لفظ ميرزا شاه حسين اصفهانى را حساب نمود و چون اعداد آنحروف را به آنچه در خواب به او گفته بودند موافق يافت حيرتش زياده شده بملازمت حضرت نقابت پناهى صدارت دستگاهى جمال الحق و الحقية و الدين شتافت و كيفيت واقعه را در خلوتى عرض كرده انتظار ميكشيد كه تعبير آنخواب چگونه صورت بندد كه ناگاه آنحادثه از حيز قوة بفعل رسيد يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ و يَحْكُمُ ما يُرِيدُ ) زبدة الاشراف و الاعاظم خواجه ضياء الدين ميرم در مرثيه و تاريخ شهادة ميرزا شاه حسين فرمايد : قطعه مهر سپهر لطف كه از راى انورش * آئينه فلك شده جام جهام نما در نفيس بحر كرم لعل كان حلم * يعنى نظام ملت و دين معدن سخا درياى جود شاه حسين آنكه از شرف * مثلش نديده ديدهء ايام عمرها با قصر همتش كه فلك آستان اوست * گر سدره كوتهى نكند هست منتهى ز اكسير گرد موكب گردون نورد او * شد آفتاب بهره‌ور از فن كيميا با كوه گفته‌اند همانا ز حكم او * كز زير هربغل رودش آب از حيا چون آفتاب طالع سعدش زوال يافت * بخت سيه چو سايه‌اش افتاد بر قفا از پاى خوردن فلك از دست رفته است * بنگر ز دست حادثه افتاد چون ز پا دردا كه چشم زخم زمانش شهيد كرد * و احشر تا كه دست ستم ساختش فنا در گلشن زمانه چو گل گشت غرقه خون * چون لاله ساخت پيرهن عمر را قبا از بار ماتمش بفلك ذرهء نشست * نخل قد سپهر ازين بار شد دوتا بگرفت شام ماتم او بر سپهر ماه * زهره سياه كرد دف خود درين عزا