غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
596
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
زندگانى آن ملاذ افراد انسانى را با خود قرار داده منتهر فرصت ميبود در اين اثنا نسيم ارديبهشتى در اهتزاز آمده شاخ ارغوان بسان مژگان خونريز عاشقان عقيق و مرجان ظاهر ساخت و ابر نوبهارى آغاز بدمستى كرده از گروهه ژاله سنك تفرقه در ميان معاشران انجمن چمن انداخت بيد به خيال خلاف خنجر زمرد پيكر از غلاف بركشيد و پيكان خار عازم خونريز شده لاله غرقهبخون گرديد بلبل از انديشهء هجران گل غزلسرائى آغاز نهاد و قمرى بنياد نوحهگرى كرده زبان باداى مضمون اين گفتار برگشاد رباعى دردا كه زمان بجنك تيز آهنگست * با خورد و بزرك روز شب در جنگست گاهى بود از لاله زمين غرقهبخون * گاهى فلك از خون شفق گلرنگست در فصلى چنين ميرزا شاه حسين پيوسته از فروغ جامهاى ارغوانى رنك زنك كدورت از لوح دل ميشست و از مكر زمانهء غدار غافل بوده همواره از جوانان گلعذار ساغر بادهء خوشگوار ميجست آواز چنك و عود صفير مرغ اجل به گوش هوشش ميرسانيد و او بى خبر آهنك قانون و رباب آيت انتقالش ميخواند و او بيشعور جام روحپرور در آن ولا بتاريخ چهارشنبه بيست و هشتم جمادى الاولى پادشاه هفت كشو در هشتبهشت تبريز مجلسى در غايت زينت و زيب ترتيب داد و ساغرهاى مالامال دركشيده ابواب نشاط و انبساط برگشاد ميرزا شاه حسين در آن صحبت تا وقتى كه ساغر زرين مهر در انجمن سپهر داير بود از دست ساقيان سيمين ساق شرابى چون لعل مذاب تجرع نمود و چون آفتاب حياتش به مغرب زوال رسيد و از سرخى شفق اطراف چرخ مطبق غرقهبخون گرديد شاه خورشيد جاه از مجلس برخواسته بجانب خوابگاه توجه فرمود و ميرزا شاه حسين نيز متوجه بالشخانه خود شده از خمار آن بادهء خوشگوار غافل بود در آنحين شاه قلى از عقب حضرت اعلى بازگشت و آنجناب را تنها ديده بدست ستيز خنجر خونريز از ميان پر كشيد و آن تيغ بيدريغ را بر شانه آن يگانهء زمانه فروبرده قورچيانى را كه در آستانه عليه بودند گفت كه حكم همايون برينموجب صدور يافته كه اين شخص را پارهپاره كنند لاجرم ايشان نيز شمشير تيز بركشيدند و نقش وجود آنجهان فضل و هنر را در يكنفس از صحيفهء زندگانى محو گردانيدند مثنوى دريغ آن سپهر سخا و كرم * پناه گرام از عرب تا عجم دريغ آن سرافراز والاگهر * نوازندهء اهل فضل و هنر دريغ آنعدالتپناهى كه بود * دلش كان احسان كفش بحر جود دريغ آنكه بودى بهر صبح و شام * برآرندهء حاجت خاص و عام دريغا كه ايام ناسازگار * ندارد بناى وفا استوار دريغا كه اين چرخ پراضطراب * هميشه بخونريز دارد شتاب - بود دامنش سرخ از خون ما * ندارد غم جان محزون ما القصه چون شاه قلى بصر صردغلى نهال زندگانى آنسرو رياض كامرانى را در بيرون باغ هشتبهشت از پاى درانداخت قبل از انكه آنخبر بعرض شاه عالىگهر رسد بر بارگير قمر مسير سوار شده علم هزيمت بصوب آذربايجان و حدود دياربكر برافراخت صباح روز ديگر كه تيغ آفتاب چون شعلهء غضب شاه والاجناب سر بفلك اخضر كشيد و رئوس كواكب از بدن فلك انفصال يافته پرده نيلگون سپهر بوقلمون برنك كسوت ماتمزدگان گرديد