غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
589
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
نمود و باستماع اقوال مغمومان پريشانحال گوش هوش گشود و دست تغلب متغلبه را از دامان عرض فقرا و عجزه كوتاه كرده عمال امين بر سر اعمال گماشت و صورت مطلوب و چهرهء بهبود محتاجان جفا رسيده را در نقاب تعلل و حجاب توقف نگذاشت و از غايت فراست و نهايت كياست فحواى راحتافزاى ( انزلنا منازلهم ) را مطمح نظر خجستهاثر گردانيد و نسبت بطوايف خلايق على اختلاف طبقاتهم و تباين درجاتهم مراسم رعايت و تربيت بتقديم رسانيد و سادات صاحب سعادات را كه ذرارى سماء رسالت و درى درياى ولايتند بنوعى تعظيم و تجليل كرد كه لوح ضمير را به صورت كمال محبتش نقشپذير ساختند و علماء عالىدرجات را كه از مشارق راى هدايتنمايشان مشكوة ايمان و مصابيح عرفان واضح و روشن است بمثابهء ملحوظ عين عاطفت و مرحمت گردانيد كه از روى فراغت در بحر علوم تبحر نموده بافاده و استفاده پرداختند قضاة اسلام و مفتيان عظام را كه ترويج مهام شريعت غرا و تنظيم امور ملت بيضا باجتهاد راى صوابنماى ايشان بازبسته است در محكمه حمايت و رعايت خويش متوطن ساخت و سجل ملتمسات آنطايفه فرخندهصفات را بتوقيع اجابت رسانيده اعلام شريعتپرورى برافراخت و شعرا و ارباب انشاء را كه در نوادر منظوماتشان ( كَأَنَّهُنَّ الْياقُوتُ وَ الْمَرْجانُ ) جهة ترصيع اكليل حور مقصورات فى الخيام مناسب نمايد و جواهر زواهر منشورا ؟ ؟ ؟ ان ( كَأَمْثالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنُونِ ) گوش و گردن ( وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ ) را بيارايد باصناف لطف و كرم امتياز و استثنا داد و خواطر آن زمرهء واجب الاعزاز را بايثار دينار و درم مسرور و خرم كرده نقود مرادات در آستين تمناء ايشان نهاد دهاقين و مزارعان را كه نظام حال عالم و عالميان بانتظام مهام ايشان متعلق است در ظلال مراحم و احسان آسوده و مطمئن گردانيد و از رشحات سحاب مكارم و امتنان مزرعهء اميد آنطايفهء را بصفت خضرت و نضارت رسانيد تجار بحار و امصار را كه در بحر طلب و باديهء تعب در بلاد عجم و عرب طريق سباحت و سياحت مىپيمايند عزيز و گرامى داشته همگنان را بواجبى نواختى كرد و از تمغا و باج و خراج مبلغها تخفيف نموده شرايط مهمسازى و غريبنوازى بجاى آورد محترفات و اهل اسواق كه متحملان انواع مشاق و متكفلان امور ما لا يطاق بودند از تحميلات و اخراجات معاف داشت و مقرريات ايشانرا حسب المقدور قرار داده در جميع امور اعلام رعيت پرورى برافراشت مثنوى كريم الدين حبيب اهل بنيش * خجسته در بحر آفرينش بيمن دولت درميشخانى * اساس عدل را گرديد بانى برحمت چارهء بيچارگان شد * مراد خاطر آوارهگان شد ز رويش گشت بخت چشم پرنور * ز خويش خاطر غمناك مسرور نمود ابر كفش گوهرفشانى * نضارت يافت گلزار امانى سحاب همتش آمد درربخش * درخت بخت دهقان شد ثمربخش كنون ز انصاف او در بيشه آهو * رود با شير نر پهلوبپهلو بشاهين مرغ آبى راز گويد * كبوتر حال خود با بازگويد نلرزد برك بيد از تندى باد * نيايد هيچكس را ياد بيداد و قطع نظر از