غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
562
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
قايم مقام پدر ساخت و بدستور لوا كشورگشا منصور بصوب شكارگاه اصفهان برافراخت و در منزل چاله سياه قمورقا بهم رسيده گور بسيار و آهو و نخچير بيشمار و ساير جانوران شكارى پابستهء دام تقدير گرديدند و بضرب تيغ و تير پادشاه عالمگير و اعاظم امرا و اركان دولت پانزده هزار از آن حيوانات كه اكثر گور بود بقتل رسيدند و هنوز چاله سياه مضرب خيام شاه انجم سپاه بود كه درمش خان بپايهء سرير ظفرنشان رسيد و حكام مازندران و رستمدار را با پيشكش فراوان و اموال بسيار بشرف پايبوس نواب كامياب فلكاقتدار رسانيد و بواسطهء آن نيكوخدمتى بيشتر از پيشتر منظور نظر عواطف و اشفاق شده عنايت بيدريغ پادشاه آفاق مرتبه او را از مراتب ساير امراء درگذرانيد . ذكر طلوع ماهچهء رايت فيروزى آيت از افق بلدهء قم و ظهور اسباب سور و سرور در ميان مردم موكب ظفرپناه پادشاه عاليجاه بعد از فراغبال از شكار چاله سياه به راه وليجان عازم خطهء قم شد و در آن بلدهء فاخره جهة سرتراشى شاهزادهء سعادت انتما ابو النصر سام ميرزا فرمان اشرف اعلى بتربيت طوى بزرگ نفاذ يافت و خدام آستان سپهر احتشام بسرانجام اسباب آن امر پرداخته در ساعتى ميمنت انجام سر آن اختر برج شرف و كامكارى را تراشيدند و موى مشك بويش را بطريقهء سنت با نقره برابر كرده تصدق نمودند و چند روز پادشاه گيتىافروز در بزم نشاط و انبساط نشسته بلوازم لهو و سرور و عيش و حضور پرداخت و امراء عظام و نواب بارگاه فلك احتشام را بخلع فاخره و انعام و اكرام خوشدل و مسرور ساخت و مقارن آنحال نسايم اعتدال آثار در اهتزاز آمده دوشيزگان چمن از تشريف هواى نوبهارى جامههاى زرنگارى پوشيدند و نورسيدگان نسرين و سمن از جامهاى لاله ارغوانى شراب گلنارى نوشيدند نرگس قدح زرين بر كف سيمين گرفته در بزم بساتين داير ساخت و بلبل سرمست از ديدار گل بىتحمل شده نواى نغمهسرائى در عالم انداخت مثنوى نرگس سرمست به كف جام مى * كرد بساط غم و اندوه طى شاهد گلچهرهء گلگون نمود * بار ديگر هوش ز بلبل ربود شاخ شكوفه درم بيشمار * كرد ببزم سمن و گل نثار و در روز نوروز پادشاه گيتىفروز مانند خسرو خاورى بر تخت بخت و فيروزى برآمد و بلوازم طوى نوروزى پرداخته از سر نو ضمير آفتاب پرتو متوجه ترتيب صحبت بهجت و كامرانى ساخت باز در بزم طرب آهنك عشرت ساز شد * بر رخ اهل شرف درهاى دولت باز شد باز آواز بريشم رفت تا چرخ برين * ارغنون ساز فلك را نغمها دمساز شد باز بىانديشه ساقى جام مى بر كف نهاد * شيوهء شوخى و سرمستى ز سر