غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

49

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

ميرزا ميرانشاه بن امير تيمور گوكان بود و در بدايت حال ملازمت پادشاه ارسطوفطنت ميرزا الغ بيك گوركان مىنمود و بواسطه رفعت همت از ابتداى وزيدن صباء صبى و افتتاح اشتعال نايرهء نشوونما پيوسته بقلم انديشه نقش جهان‌گيرى بر صحيفهء ضمير مى - نگاشت و منتهز فرصت بوده و خود را از ابناء زمان بتكفل امر كشورستانى سزاوار تر مىپنداشت و همواره از خاطر فيض‌بخش و ضمير آفتاب درخش اصحاب يقظه و انتباه استمداد همت مينمود و به زبان حال و لسان مقال سعادت سلطنت و اقبال را از باطن فرخنده‌ميامن ايشان استدعا مىفرمود و چنانچه سابقا مذكور ميشد در شهور سنهء ثلث و خمسين و ثمانمائه كه ميرزا الغ بيك گوركان و ميرزا عبد اللطيف در كنار آب آمويه به قصد جان يكديگر خيمه اقامت برافراشته بودند آن حضرت باستظهار ارغونيان خروج كرده سمرقند را محاصره نموده و چون ميرزا الغ بيك اينخبر را شنود از برابر پسر برخواسته روى بسمرقند آورد و ميرزا سلطان ابو سعيد از ظاهر آن شهر بمنازل ايل ارغون رفت و روزى چند پاى در دامان شكيبائى پيچيده انتظار لطيفه‌چينى ميكشيد و پس از آنكه ميرزا عبد اللطيف پدر را كشته بر سرير پادشاهى نشست كس فرستاده آن‌جناب را بسمرقند برده حبس كرد و ميرزا سلطان ابو سعيد از حبس گريخته ببخارا شتافت و بحسب اتفاق در همان شب كه ميرزا عبد اللطيف در سمرقند بقتل رسيد و ميرزا عبد اللّه شيرازى پادشاه گرديد ميرزا سلطان ابو سعيد كه بعد از اين در اكثر اوقات از وى بسلطان سعيد تعبير كرده خواهد شد در بخارا خروج نموده داروغهء بخارا آن حضرت را گرفته در مضيقى تنگتر از حوصلهء بخيلان بازداشت و روز ديگر خبر قتل ميرزا عبد اللطيف به آن ديار رسيده امرا و اعيان بخارا بقدم اعتذار نزد سلطان سعيد رفتند و زبان به استغفار گشاده آن حضرت را از مجلس بيرون آوردند و بر مسند سلطنت نشانده نقد اخلاص و نياز برسم نثار برافشاندند بيت عزيز مصر برغم برادران غيور * ز قعر چاه برآمد باوج ماه رسيد و از آنجا كه غايت علوهمت آن خسرو عالىمنزلت بود باوجود بدايت ايام كامكارى و افتتاح هنگام شهريارى بسلطنت ولايت بخارا قناعت ننمود و كمند همت بر كنگره تسخير ولايت سمرقند افكند و ميرزا عبد اللّه از خيال استقلال آن نقطه دايرهء مركز جاه و جلال آگاه شده بمراسم استقبال استعجال نمود و بعد از وقوع قتال و جدال لشگر سمرقند غالب گشته سلطان سعيد عنان انهزام بصوب تركستان منعطف گردانيد و شهر بسى را بتحت تصرف درآورده روزى چند در آن بلده بفراغت بگذرانيد ميرزا عبد اللّه چون برين حال وقوف يافت سپاهى يراق كرده همراه بعضى از امراء شجاعت پناه بدانجانب فرستاد و آن طايفه در قلب زمستان عازم بسى گشته سلطان سعيد در شهر متحصن گرديد و امرا آغاز محاصره و محاربه كرده در آن اثنا سلطان سعيد فوجى از معتمدان خود را بطريق نهانى از شهر بيرون فرستاد تا از دور سياهى بمخالفان نموده آوازه درانداختند كه لشگر اوزبك رسيد و در شهر نقاره شاديانه زده بنابرآن تزلزل باركان ثبات و قرار لشگريان ميرزا عبد اللّه راه‌يافته سر خويش گرفتند