غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
487
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
را كه تسخير كرده بود بجمعى از معتمدان قديم خود سپرد و روى هزيمت بصوب البستان آورد كيفيت فرار او بعرض شاه فلكاقتدار رسيده همان روز نهضت همايون از عقب مخالفان دون اتفاق افتاد و علاء الدوله در البستان نيز مجال توقف محال دانسته و زمرهء از متعلقان را بجانب روم گسيل كرد و فرقهء را بصوب شام فرستاد و خود با معدودى چند بكوه درنا كه از غايت رفعت قله آن سر باوج آسمان ميسايد و كره زمين از فراز آن كمتر از ذرهء مينمايد پناه برده متحصن شد و پادشاه مجاهد غازى در عين دولت و سرافرازى قطع منازل نموده بر بعضى از ولايات كه داخل مملكت روم بود عبور فرمود و بهرشهر و قصبهء كه رسيد ابواب عدل و احسان بر روى روزگار متوطنان آن برگشود و چون كنار رود البستان مضرب خيام سپاه بحر جوش رعد خروش گشت جمعى كثير از لشگر ذو القدر نقل حشرى از دد صفتان عفريت منظر جامهء جنك پوشيده و دست بشمشير و خنجر يازيده در برابر موكب لفراثر صف قتال بياراستند نظم صفآراست ناگه سپاه گران * گرفته جهان را كران تا كران همه آهنين درع و خارا شكاف * همه همچو روئينتن اندر مصاف و غازيان عظام نيز بتسويه صفوف پرداخته غريو كرناى و سورن زلزله در زمين و زمان انداخت و صداى نفير و كوس گوش ساكنان گنبد گردون را كر ساخت نظم برآمد ز هردو سپه بانك كوس * هوا نيلگون شد سپهر آبنوس چو برق درخشنده از تيره ميغ * همى آتش افروخت از گرز و تيغ آنگاه دليران جنگجوى و بهادران تندخوى دست باستعمال تير و كمان و سيف و سنان بردهروى بانهدام بنيان حيات يكديگر آوردند و كمال جلادت و مردانگى بظهور رسانيده به زخم نيزهء خطى قامت تير مثال جوانان نوخاسته را مانند كمان خم كردند گاه از تحريك شمشير خونبار سر سروران مردافكن وداع بدن مينمود و احيانا حدت پيكان خاراگذار راه بيابان عدم در جسم دلاوران صفشكن ميگشود لا جرم در هردمى خون محترمى بر خاك ريخت و در هرقدمى خاك وجود همدمى با خون برآميخت بيت ز بس كشته كامد ز هردو گروه * ز خون خواست دريا و از پشته كوه و با آنكه در آن روز سپاه پادشاه گيتىفروز بضرب تيغ مسلول بسيارى از آن خيل مخذول را به بيابان عدم بلكه بقعر جهنم فرستادند بقية السيف پاى قرار استوار داشته تا شب در موقف كارزار بايستادند و چون جمشيد خورشيد از توقف در ميدان سپهر ملول شده راه ديار مغرب پيش گرفته و شعشعهء تيغ آفتاب به نيام غروب درآمده از عكس خون كشتگان ساحت افق گونهء لعل بدخشان پذيرفت پادشاه عاليجناب در معسكر همايون نزول نمود و سپاه ظفراقتباس را باقامة لوازم پاس امر فرمود و لشگر ذو القدر نيز بمراسم طلايه پرداخته آنشب تا صباح از جانبين طريقهء احتياط مرعى بود روز ديگر سپهداران قضا و قدر ديباى زرنگار بر فراز جوشن سيما بگون گردون پوشيدند و بلمعات تيغ برق كردار فضاى دشت و هامون را نور و ضيا بخشيده در انعدام سپاه ظلام كوشيدند پادشاه بهرام انتقام بدن بىبديل را بدرع زراندود آراسته بربارهء تيز رفتار دلدل آثار پولادسم قطاس دم برآمد و بتسويه صفوف لشگر