غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

447

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

رياض دين و دولت را از خار طغيان ارباب عناد پاك سازد و به آبيارى شمشير زمردفام چمن ملك و ملت را صفت نضارت بخشيده اساس كشورگشائى برافرازد مثنوى برافرازد لواى پادشاهى * كند تسخير از مه تا بماهى براندازد به نيروى هدايت * اساس دولت اهل غوايت زند بر فرق اعداى بداختر * بسان حيدر كرار خنجر بامداد امامان گرامى * بگيرد عرصهء عالم تمامى كند نوشيوهء دشمن‌گدازى * ببخشد دوستان را سرفرازى نهد بر طارم افلاك مسند * بناى شرع را سازد مشيد ز نور خاطر اقبال پرتو * دهد دين را نضارت از سر نو بلطف اهل يقين را چاره سازد * ز قهر اعداء دين آواره سازد دهد از عدل معمورى جهانرا * خجل سازد ز بخشش بحر و كانرا بناء على هذا بعد از آنكه چندگاه در مملكت جيلان رايت اقامت برافراشت و با حاكم لاهجان ميرزا على طريق محبت و اتحاد مسلوك داشت بالهام هاتف غيب و تلقين ملقن لا ريب خاطر عالى مآثر بر آن قرار داد كه از ولايت غربت متوجه خطهء جنت رتبت اردبيل گردد و از ارواح مقدسهء آباء گرام و اجداد عظام خويش استمداد نموده همگى همت بر انتزاع ملك از تصرف اصحاب بدعت مصروف گرداند و اينمعنى را با طايفهء از اعيان غازيان كه اقبال مثال ملازم آستان جاه و جلال بودند ظاهر ساخته آنجماعت بنور فراست دانستند كه تباشير صبح دولتش را وقت دميدن است نسايم رياض شوكتش را هنگام وزيدن لا جرم كمر اطاعت فرمان بر ميان جان بستند و زبان نياز باداء مضمون اين مقال گشودند مثنوى كه اى سرور باغ خير الانام * كواكب سپاه و فلك احتشام وجود همايون تو زيب تخت * ملازم بدرگاهت اقبال و بخت بهرسو كه خواهى توجه نماى * كه گردى چو خورشيد كشورگشاى و بعد از تصميم عزيمت آنقدوه خاندان امامت و كرامت يكى از اهل اختصاص را جهة طلب رخصت نزد عاليجاه ايالت پناهى ميرزا على فرستاد و قاصد نيت نهضت همايون را با والى لاهجان درميان نهاده آن جناب از صغر سن و قلت سپاه آن حضرت و عظم شان اهل طغيان و كثرت جنود ايشان انديشيده فرمود كه چندگاهى ديگر با روزگار در ساختن انسب است و اين عزيمت را در حيز توقف و تاخير انداختن بصواب اقرب نظم تحمل بود شيوهء دلپذير * خصوصا بكارى كه باشد خطير درين امر نيكو نباشد شتاب * ز راه تانى عنان بر متاب و اين جواب بعرض نواب كامياب رسيده شاه عاليجاه جهة ملاحظهء خاطر ميرزا على در آن ديار فى الجمله توقعى نمود و پس از روزىچند بنفس نفيس همايون با سلطان جيلان ملاقات فرموده زبان الهام بيان باستجازه گشود آن جناب كرت ديگر آن مهر سپهر كشورگشائى را بصبر و شكيبائى امر كرد و در باب فسخ عزيمت نهضت شرايط الحاح و مبالغه بجاى آورد اما التماس او درجهء قبول نيافت و پرتو اجابت بر مدعايش نتافت لا جرم شرف رخصت ارزانى داشته مثنوى پس از عرض خدمت ز روى نياز * زبان كرد در عذرخواهى دراز كه شاها ز تقصير تا زنده‌ام * ز خدام درگاه شرمنده‌ام چه همت توان بست در كار تو * بود همت تو سزاوار تو برو اى پسند كهان و مهان