غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

435

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

ابراهيم ربه بكلمات نير اين معانى بر فضاى خاطر اشراف طوايف انسانى ميتابد كه چون ابواب عنايت ربانى بر روى روزگار سعادتمندى مفتوح شد نعمت ابتلا را در كسوت بلا به دو نمايند و چندگاه چشم تمنايش را از ديدن چهرهء عرايس آمال مهجور داشته بظهور صور مكاره و اهوال او را بيازمايند پس اگر در مبادى طلب دست اميد بخار ناكامى رسد نبايد رنجيد چه عاقبت غنچهء مطلوب از آنجا شكفتن گيرد و اگر در اوايل احوال پاى سعى بر سنك حادثه آيد آزرده نبايد شد زيرا كه آخر الامرش طى طريق بهبود سمت سهولت پذيرد ابراهيم خليل عليه السلام تا القاء آتش نمرود را باقدام رضا و تسليم پيش نيامد خطاب مستطاب ( يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى إِبْراهِيمَ ) از مصدر عنايت سبحابى صدور نيافت و حضرت اسمعيل تا فرمان قربان را برطبق آيه كريمهء ( يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ ) گردن انقياد ننهاد پرتو انوار عاطف يزدانى از افق ( وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ ) بر وجنات روزگارش نتافت و يوسف صديق تا بكيد اخوان از حجر عطوفت يعقوب دور نيفتاد بذروهء عزت مملكت مصر نرسيد و نبى عربى صلوات اللّه عليه و عليهم تا كربت غربت نكشيد نسيم فيروزى شميم انا فتحنا لك فتحا مبينا بر پرچم رايت فتح آيت رسالتش نوزيد نظم به راه عاشقى هركس نهد گام * نه‌بيند بىتعب روى دلارام چو اسمعيل از فرمان مبرم * نه‌پيچد هركه سر گردد مكرم ز بعد ابتلاى چاه يوسف * برآمد بر سرير جاه يوسف بگلزار اميد جمله اخيار * نرويد هيچ گل بىخار آزار پس از انجام شام ظلمت‌اندوز * شود صبح سعادت عالم‌افروز نظير اين تشبيت حال فرخنده‌مآل نقطهء دايره دولت و اقبال و نير سپهر سلطنت و استقلال ابو المظفر سلطان شاه اسمعيل بهادر الصفوى است زيرا كه هنوز آن آفتاب گيتىافروز از افق زندگانى باوج كمال كامرانى نرسيده بود كه واقعهء ؟ ؟ ؟ يلهء پدر بزرگوارش سلطان حيدر روى نمود و مقارن ابتلا بدان مصيبت چندگاه در محنت قيد و حبس افتاد و بعد از نجات از آن بليه برادر عالىگهرش شهيد شده عنان اضطرار بصوب غربت انعطاف داد چنانچه هريك ازين وقايع و احوال وصول اختر جاه و جلال آن پادشاه مرتضوى خصال باوج آمانى و آمال عنقريب به محل خود مسطور خواهد گشت انشاء اللّه تعالى اما سبب حبس آنحضرت آن بود كه پس از شهادت سلطان حيدر طبقهء صوفيه در خطهء اردبيل مجتمع گشته بنابر صغر سن شاه عالىگهر برادر كلانترش سلطان على پادشاه را قايم‌مقام پدر گردانيدند و دست بيعت در دامن متابعتش زده طنطنه بشارت به گوش ارباب ارادت و اعتقاد رسانيدند و باندك زمانى جمعى كثير از صوفيان صافى ضمير زمرهء جهة اداء تهنيت منصب ولايت عهد حيدرى و طايفهء براى تحريض بر طلب خون آن مهر سپهر سرورى در اردبيل جمع آمدند چون اينخبر به سمع يعقوب ميرزا رسيد از ازدحام ارباب هدايت بترسيد و يكى از امراء عظام را با فوجى از سپاه آذربايجان باردبيل فرستاد تا سلطان على پادشاه و برادر كهترش سيد ابراهيم و حضرت شاه واجب التعظيم و والدهء ماجدهء ايشان حليمه بيكى آغا را گرفته بشيراز ببرد و به حاكم آنمملكت منصور بيك پرناك سپارد و