غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

436

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

آن امير حسب فرموده باردبيل شتافته سلطان على پادشاه غير رضا و تسليم چاره نداشت و با والده و برادران مصحوب موكلان بشيراز رفته منصور بيك پرناك ايشان را در حصار اضطرار مقيد ساخت و حضرت شاه دين‌پناه در خوردسالى به آن نائبه شامله گرفتار شده فغان از جان معتكفان ملاد اعلى برآمد كه آيا آفتابى كه عرصهء سپهر بوقلمون جولانگاه يكران همتش خواهد بود در مجلس تنگتر از دايرهء نون چگونه تحمل نمايد و كاميابى كه ماهچهء رايتش سايهء مرحمت بر مفارق متوطنان ربع مسكون خواهد گسترد مانند خورشيد در عقدهء كسوف بچه طريق بيايد نظم نشايد در صدف در شب‌افروز * نزيبد نور خور مستور در روز كسى كو را شهنشاهى نصيب است * بكام دشمنان قيدش غريبست هرچند بعضى از سالكان مسالك هدايت ميرزا يعقوب را از آزار آن درى برج امامت منع نمودند به جائى نرسيد و ايشان را همچنان محبوس ميداشت تا وقتى كه جبار منتقم اساس دولتش را زير و زبر گردانيد و در زمستان سنهء ست و تسعين و ثمانمائه كه يعقوب ميرزا در باغ اران در منزل سلطان بود طرح قشلاق انداخته بود نزول بلايا و حلول زرايا در آن اردو متواتر گشت نخست يوسف ميرزا كه عزيز مصر مكارم اخلاق بود مريض شده درگذشت و مادرش هنوز از سوگوارى پسر بازنپرداخته بود كه مدت عمر عزيزش بسر آمده عزيمت عالم آخرت نموده و همدران هفته يعقوب ميرزا نيز پهلو بر بستر ناتوانى نهاد و مدبر طبيعتش از حفظ مملكت بدن دست بازداشته رخت بقا بباد فنا داد يكى از شعرا درين باب گفته بيت نه از يوسف نشان ديدم نه از يعقوب آثارى * عزيزان يوسف ار گمشد چه شد يعقوب را بارى ذكر سلطنت ميرزا بايسنقر و كشته شدن مسيح ميرزا و اكثر امراء بايندر چون سلطان يعقوب ميرزا هلك بر ملك اختيار نمود و صوفى خليل و امراء موصلو و پرناك پسرش ميرزا بايسنقر را بپادشاهى برداشتند و نوئينان بايندرى بر سلطنت مسيح ميرزا ولد امير حسن بيك اتفاق كرده رايت اخلاق خلاف برافراشتند و در منزل سلطان بود قراباغ ميان ايشان مقابله و مقاتله بوقوع پيوسته نسيم فتح و ظفر بر پرچم علم بايسنقر وزيد و مخالفان عنان ادبار بوادى فرار تافته مسيح ميرزا با اكثر بايندريه بقتل رسيد آنگاه بايسنقر ميرزا در غايت ابهت به تبريز شتافته بر تخت سلطنت متمكن گشت و صوفى خليل زمام سرانجام جميع مهام ملك و مال را بقبضهء اختيار درآورده پايهء اقتدارش از اوج سپهر دوار درگذشت و بنابر ذخيرهء كه از نواب سلطان يعقوب در خاطر داشت قصد اخذ و قتل ايشان نمود و هريك را ببهانهء گرفته ابواب جور و تعدى بر روى روزگاران طايفه برگشود از آن جمله قاضى عيسى شربت شهادت چشيد و شيخ نجم الدين مسعود اگرچه از چنك اجل جان برد اما بىاختيار گرديد در خلال اين احوال محمود بيك ولد اغورلو محمد