غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

425

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

تمام‌عيار ميساخت لا جرم جمعى كثير از طوايف امم به آستان آن مظهر لطف و كرم شتافته روى نياز بر خاك ارادت سودند و دست اخلاص در دامن متابعتش زده بالتفات خاطر فيض مآثرش افتخار و مباهات نمودند نظم بفيض ازل كرد سلطان جنيد * بسى كس ز اصحاب اقبال صيد چو آهن‌ربا هركجا ميرسيد * دل خلق را سوى خود ميكشيد حسينىنسب بود و حيدر سير * مريدش شدى دم‌بدم بيشتر و ازدحام خاص و عام در سدهء سدره مقام آن ملاذ اهل اسلام به جائى رسيد كه ميرزا جهانشاه كه در آنزمان فرمانفرماى عراقين و آذربايجان بود از زوال ملك خود متوهم گرديد بنابرآن فرمانداد كه آن حضرت در خطهء اردبيل توطن ننمايد و از مسكن مالوف عزم سفر كرده بهرطرف كه خواهد توجه فرمايد نظم جهانشاه را در دل آمد هراس * كه بسيار شاهانه ديدش اساس ز ترس از ديار خودش عذر خواست * كه باهم مه و مهر نايند راست و سلطان جنيد از اردبيل با بسيارى از اهل ارادت طريق مسافرت اختيار نموده بجانب دياربكر نهضت فرمود و چون حصن كيفى كه بحصن كيف اشتهار يافته از يمن مقدم همايونش غيرت‌افزاى گنبد گردون شد ابو النصر حسن بيك كه در آنزمان فرمانفرماى دياربكر بود و نسبت با ميرزا جهان شاه در طريق خلاف و نزاع سلوك مينمود از وصول سرخيل ارباب قبول بغايت مبتهج و مسرور گرديد و بحصول مقاصد سورى و معنوى اميدوار شده طريقهء حسن و ارادت بتقديم رسانيد و خواهر پاكيزه‌گوهر خود را كه درة التاج صدف شهريارى و زهره اوج شرف و نامدارى بود و خديجه نام داشت در سلك ازدواج آنحضرت انتظام داد و از سرچشمه باطن خجسته ميامنش استفاضهء زلال دولت و اقبال نمود ابواب فرح و شادمانى برگشاد نظم حسن بيك از كمال حسن اخلاص * فرستادش بخلوتخانه خاص سمنبردخترى صاحب‌جمالى * زليخاصورتى مريم‌خصالى باسم و رسم مانند خديجه * بعفت همچو فرزند خديجه و سلطان جنيد با آن صاحبه بلقيس مرتبه چندگاه در حصن كيف قرين اعزاز و احترام اوقات ميمنت انجام بگذرانيد بعد از آن بمقتضاى حديث ( حب الوطن من الايمان ) متوجه اردبيل گشته كرت ديگر ظلال افضال بر مفارق مهجوران شكسته‌بال مبسوط گردانيد چون ميرزا جهان شاه از مراجعت خدام عالىمقام در غايت ابهت و احتشام خبر يافت بواسطه وصلت آن حضرت بامير حسن بيك توهمش از پيشتر بيشتر شده شرار شر كانون درونش فروتافت و همگى همت قاصد استيصال نهال جاه و جلال آن مركز دايرهء هدايت و اقبال گشته گاهى درصدد اخراجش بود و احيانا خيال اخذ و قتل در خاطر شآمت مآثرش خطور مينمود و اينمعنى نزد سلطان جنيد ظاهر گشته انوار غيرت از ضمير مهر تنويرش زبانه كشيد و از غايت جمعيت به نيت جهانبانى و كشورستانى بخاطر خطير گذرانيد و خواص اصحاب و و گرام احباب را طلب فرموده درين باب قرعهء مشورت درميان انداخت و آنطايفه ناجيهء را در دفع فئية باغيه با خود متفق گردانيد و جهة اجتماع ارباب ارادت قاصدان به اطراف بلدان روان ساخت باندك زمانى ده هزار مرد جرار همه جوشن پوش نيزه‌گذار بموكب