غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
422
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
در مقام اطفاء شمع شبستان ولايت شد و زهر جانستان بيكى از محرمان داد تا در طعام آنحضرت تعبيه كند و اين معنى بر راى حقايق نماى خدام عتبه عليه بوضوح انجاميده آن جناب از طعام اجتناب فرموده بعد از آن غبار نقار بين الجانبين در هيجان آمد و ملك اشرف اشرف اولاد شاه نجف را در تبريز توقيف نموده رخصت معاودت بصوب اردبيل نداد در آن اثنا يكى از نزديكان او شبى شيخ صفى الدين قدس سره را در واقعه ديد كه عصائى در دست مبارك گرفته در غايت غضب باشرف ميگويد كه فرزند مرا چرا درين شهر بازداشته من مملكت آذربايجان را به تو ميتوانم ديد تو يك پسر مرا به من نميتوانى ديد و اشرف جواب ميداد كه سبب نگاهداشتن مخدومزاده آنست كه مىخواهم بصحبت شريفش تيمن و تبرك جويم و شيخ بار ديگر ميگفت كه او را رها كن تا به منزل خود رود و سه نوبت اين سخن را اعاده فرموده پس آن عصا را بر ديوار زد چنانچه از سقف تا قاعده شكافته گشت و ملك اشرف در لرزه افتاده سر بر قدم شيخ نهاد و زبان اعتذار بر گشاد و شيخ ميگفت راست ميگوئى و او ميگفت بلى آنگاه شيخ به همان عصا اشارت به ديوار كرد تا بدستور اول درست شد و آغاز رفتن كرده ميفرمود اگر فرزند مرا رها كردى فهو المرام و الا من دانم كه چه ميبايد كرد و صباح آن محرم كيفيت واقعه را بر سبيل راستى با ملك اشرف گفته هراسى عظيم در دلش پيدا شد و در خلوتى شيخ صدر - الدين را طلبيده عذرخواهى نمود و رخصت فرمود و آن حضرت قرين صحت و عافيت به اردبيل تشريف حضور شريف ارزانى داشته بدستور استمرار همت عالم نهمت بر هدايت و ارشاد خلايق گماشت و چون چند ماه برين قضيه بگذشت كرت ديگر خيال فتنه و فساد در خاطر شوم اشرف گشت و ارغونشاه ناميرا جهة طلب شيخ صدر الدين موسى بجانب اردبيل فرستاد و آن قبله اصحاب رشد و ارشاد بعد از اطلاع بر ما فى الضمير اشرف پيش از رسيدن ارغونشاه روضهء مقدسه را وداع نمود و به طرف گيلان نهضت فرموده و ملك اشرف از شنيدن توجه آن حضرت بجانب گيلان مضطرب گشته رسل و رسايل متعاقب و متواتر نزد خدام عاليمقامش فرستاد و به زبان نياز و اعتذار پيغام داد كه مناسب آنست كه آن بر - گزيدهء پروردگار جليل بخطهء اردبيل آيند و در مستقر كرامت و امامت نشسته بقاعدهء معهود ابواب هدايت و ارشاد بر روى روزگار فرق عباد بگشايند كه ازين مخلص صادق العقيده غير از نيازمندى و ارادت امرى كه موجب توزع خاطر فيض مآثر باشد بتقديم نخواهد رسيد اما چون خبث باطن و كذب اقوال آن سر حلقهء اهل ضلال بر راى حقايق نما ظاهر بود بران سخنان اعتماد ننمود و همدران ديار اوقات ميمنت آثار باصناف طاعات و عبادات ميگذرانيد تا زمانيكه ايزد سبحانه و تعالى آن شدة را بفرج تبديل داده دوستكام به طرف مسكن مألوف مراجعت فرمود و در آن اوان كه بواسطه غيبت شيخ صدر الدين از اردبيل سلك جمعيت خلفا و درويشان پريشان گشته بود گاهى بعضى از آنطايفه رؤياء صالحه ميديدند و بدفع اعداء خاندان ولايت اميدوار مىگرديدند از