غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
42
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
قلعهء اختيار الدين را بمولانا احمد يساول سپرد و روى بجانب قبة الاسلام آورد و ميرزا بابر بدار السلطنهء هراة درآمده همت بر استخلاص قلعهء اختيار الدين مقصور گردانيد و مدت چهل روز آن حصن حصين را محاصره كرده صورت فتح و نصرت روى ننمود آنگاه مولانا احمد يساول پيغام فرستاد كه اگر خاطر خطير حضرت شهريارى متوجه آنست كه بنده ازين قلعه بيرون آيم بايد كه در حضور شيخ بهاء الدين عمر و امير ناصر الدين قريش سوگند خورند كه بهيچوجه متعرض متوطنان حصار نشوند و كسى ديگر را نيز نگذارند كه قصدى انديشد و ميرزا بابر برينموجب بتقديم رسانيده مولانا احمد با متابعان از حصار بيرون خراميد و ميرزا بابر بعهد خود وفا نموده هيچكسرا تعرض نرسانيد . ذكر سلطنت ميرزا عبد اللطيف در مملكت سمرقند و كشته شدن او بتقدير مالك الملك بىمانند ميرزا عبد اللطيف پادشاهى بود بلطف طبع و حدت ذهن موصوف و بكثرت فضايل نفسانى و كمالات انسانى معروف بصحبت درويشان و گوشهنشينان ميل فراوان داشت و در مجلس مشايخ و علما به دو زانوى ادب نشسته همت برعايت ايشان ميگماشت اما سودائىمزاج و تندخوى و درشتگوى بود و بگناه اندك عقوبت بسيار ميفرمود و از بدايت ايام صبى در ظل تربيت و شفقت حضرت خاقان سعيد روزگار ميگذرانيد و آن حضرت را با شاهزاده آنمقدار محبت بود كه موجب رشك ساير اولاد عظام ميگرديد و چون ميرزا عبد اللطيف بر وجهى كه سبق ذكر يافت والد ماجد خود را شربت شهادت چشانيده برياض بهشت فرستاد و در سمرقند پاى بر مسند استقلال نهاده رايت دولت و اقبال ارتفاع داد تقليد خلفا كرده در ايام جمعه بنفس نفيس خويش بقرائت خطبه و امر پيشنمازى پرداخت و در رعايت رعيت شرايط اهتمام مرعى داشته بساط عدل و انصاف ممهد ساخت اما جمعى از برلاسيان و ترخانيان را مثل امير محمود تايبوق و سلطان جنيد و سلطان يوسف و امير اسمعيل صوفى ترخان را كه در ملازمت او جانسپاريها كرده بودند در مجلس خاص طلبيده بقتل رسانيد زيرا كه در روز فرار ميرزا الغ بيك اينجماعت امير سلطان شاه برلاس و پسرش امير جلال الدين محمد را كه بملازمت ميرزا عبد اللطيف ميآمدند كشته بودند القصه بنابر قتل امراء برلاس و ترخان ساير نوئينان از ملازمت ميرزا عبد اللطيف متنفر شدند و در آن ايام نوكران ميرزا الغ بيك و ميرزا عبد العزيز در باب استيصال نهال اقبال او با يكديگر سخنان در ميان آوردند و بجد هرچه تمامتر عزم قتلش كردند و در شب جمعه بيست و ششم ربيع الاول سنهء اربع و خمسين و ثمانمائه در كمينگاه غدر نشسته در وقتى كه آن شهريار ديوانهسار از باغ چنار به طرف شهر ميآمد تيرى بسوى او انداختند و آن تير بر هدف مقصود خورده ميرزا عبد اللطيف