غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
43
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
دست در يال اسب زده فرياد برآورد كه تير رسيد لا جرم جمعيتكه ملازم ركاب سلطنتمآب بودند متفرق گشتند و دشمنان خود را به او رسانيده سرش از بدن جدا كردند و از پيش طاق مدرسه ميرزا الغ بيك آويختند مدت پادشاهى ميرزا عبد اللطيف ششماه بود و او بعد از قتل پدر پيوسته اين بيت را تكرار مينمود بيت پدركش پادشاهى را نشايد * وگر شايد بجز شش مه نپايد از غرايب اتفاقات آنكه ميرزا عبد اللطيف بر دست بابا حسيننامى كشته شد و برطبق تاريخ قتل پدرش كلك قضا تاريخ كشتنش بابا حسين گشت بيت بابا حسين كشت شب جمعهاش بتيغ * تاريخ قتل اوست كه بابا حسين كشت ( 854 ) و چون ميرزا عبد اللطيف بقتل رسيد بموجب اتفاق امرا و اكابر ميرزا عبد اللّه شيرازى علم سلطنت مجازى مرتفع گردانيد ذكر توجه ميرزا ابو القاسم بابر بجانب بلخ و بدخشان و بيان عصيان اويس بيك بدار الملك خراسان سابقا خامه مشگين شمامه اينخبر بمشام جان مطالعهكنندگان رسانيد كه ميرزا علاء الدوله چون خبر توجه ميرزا بابر را شنيد دار السلطنه هرات را باز گذاشته علم عزيمت به طرف بلخ برافراشت بعد از وصول به مقصد فى الجمله مردمى در ظل رايتش جمع آمدند و ميرزا بابراين خبر استماع نموده با لشگرى جلادت اثر عازم استيصال برادر گشت و ميرزا علاء الدوله از مقابله و مقاتله پهلو تهى كرده روى بكوهستان بدخشان آورد و ميرزا ابو القاسم بابر پس از آنكه بقبة الاسلام بلخ رسيد با وجود شدت برودت هوا و كثرت بارندگى از عقب ميرزا علاء الدوله نهضت فرمود و اسباب جمعيت او را از بنياد برانداخته ببلخ مراجعت نمود آنگاه حكومت بلخ و قندوز و بقلان را بامير پير درويش هزاراسپى و برادرش امير على كه بصفت نصفت و سخاوت و شجاعت موصوف و معروف بودند ارزانى داشت و رايت نصرت آيت بصوب دار السلطنه هراة برافراشت چون بسعادت و اقبال در مستقر عزت و جلال نزول نمود ديد كه در غيبت موكب همايون صورتى در غايت غرابت دست داده و دست قضا ابواب شداد و فساد بر روى روزگار ماهرويان گشاده شرح اين حال و تبيين اينمقال آنكه ميرزا ابو القاسم بابر در وقت اختيار سفر بلخ قلعهء اختيار الدين را باويس بيك سپرد و اويس چند روزى بامر كوتوالى پرداخته شربت حكومت مذاق جان او را شيرين نمود و بخار سركشى و غرور بكاخ دماغ راه داده به خيال استقلال اسباب حصار دارى مرتب ساخت و بدست بىشرمى علم فسق و فساد و ظلم و عناد برافراخت گاهى از قلعه پايان آمده بعظمت تمام بر در حصار مينشست و شراب مىخورد بعضى از ارباب حسن و ملاحت را بزجر و تكليف از ميان بازار كشيده بحصار ميبرد و با آنكه ميرزا ابو القاسم