غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

414

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

بازآمد كيفيت واقعه را با والدهء ماجده خويش تقرير نموده و طلب تعبير فرمود آن مخدره پس از تامل در خواب جوابداد كه اى قرة العين اين رؤيا دلالت بر آن دارد كه نور ولايت از جمال حال تو بمرتبه در لمعان آيد كه شرق و غرب را روشن سازد لا جرم آن جناب خرم و فرحناك شد و در وقت تحرير اين خواب و تعبير آن مسود اوراق را چنان بخاطر فاتر رسيد كه ظاهرا در آن زمان در عالم خواب به آن شيخ ولايت‌مآب نموده بودند كه از مطلع صلب تو عنقريب آفتابى طالع خواهد گشت كه ماهچهء رايت سلطنت او بسان خورشيد تابان پرتو بر عرصهء كون و مكان اندازد و فى الواقع حالا حقيقت اين سخن مشاهده و محسوس ميگردد و حقيقت اين دعوى نزد ارباب صورت و معنى بثبوت ميپيوندد و همچنين منقولست كه در اوان صبى شبى شيخ قدس سره بخواب ديد كه بر كوهى بلند نشسته است و شمشيرى طويل عريض بر ميان بسته و تاجى از پوست سمور بر سر نهاده و هم در عالم خواب با خود گفت كه پسر شيخ امين الدين جبريل را با شمشير و تاج چه مناسبت است و قصد كرد كه شمشير را از ميان بگشايد نتوانست پس تاج را از سر برداشت آفتابى از فرق مباركش طلوع نمود كه همه عالم را منور ساخت و باز افسر را بر سر نهاد آن نور پوشيده شد و نوبت ديگر برگرفته كرة بعد اخرى آن آفتاب در لمعان آمد و چون اينمعنى سه نوبت بوقوع پيوست از خواب درآمد راقم حروف گويد كه اگر صاحب‌دلى روشن‌ضمير در تعبير اين خواب تامل نمايد بيقين داند كه آن شمشير كنايت از ظهور تيغ جهانگشاى پادشاه مظفر لوا بوده و آن افسر و آفتاب بتاج و هاج فرق همايون آنحضرت اشارت مينموده ( و ما احسن ما قيل ) بيت زهى خوابى كه تعبيرش تو باشى * خوش آن آيت كه تفسيرش تو باشى القصه چون آتش محبت الهى در خاطر فيض مآثر حضرت ولايت‌پناهى زبانه كشيد طالب مرشدى كامل گشت و پاى در طريق جستجوى نهاده ببهانهء ملاقات برادر خجسته‌صفات خويش صلاح الدين رشيد كه در بلدهء شيراز در كمال اعتبار و جلالت بسر ميبرد و از والده رخصت سفر فارس حاصل كرده و پياده بشيراز رفته در خانقاه شيخ ابو عبد اللّه خفيف نزول فرمود و هرچند برادر فرخنده سيرش صلاح الدين رشيد خواست كه آنحضرت را بخانهء خود برده ابواب انعام و اكرام بر روى روزگارش بگشايد التماسش را بعز اجابت اقتران نداد و شيخ همدران بقعه باداى وظايف طاعات و عبادات مشغول شد و در آن بلده بصحبت شيخ مصلح الدين سعدى و بسيارى از مقربان بارگاه احدى رسيد اما دست ارادت به هيچ يك از آن جماعت نداد زيرا كه مرتبه خود را از ايشان برتر ميديد آخر الامر نزد امير عبد اللّه فارسى كه فارس ميدان هدايت بود شتافت و شمهء از حال خويش عرض كرد امير عبيد اللّه رحمة اللّه آن جناب را گفت ايعزيز حالا در شرق و غرب عالم غير شيخ زاهد گيلانى ديگر كسى نيست كه تو را بمطلوب تواند رسانيد بناء على هذا شيخ صفى الدين اولياء شيراز را وداع فرموده و بجانب اردبيل بازگشت و نوبت ديگر شرف خدمت والده دريافته بتفحص حال شيخ زاهد اشتغال نمود و شيخ زاهد ولد شيخ روشن امير بن بابل بن شيخ