غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
408
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
حوصلهء مردم بخيل و رفعت شجره قدر كسرى و قيصر در برابر عظمشان ملازمانش بىوقعتر از وقوع نخيل رباعى اى تختگه ملك تو را عالم تنك * يكپايه ز تخت قدر تو هفت اورنك لطف تو نموده سوى هركس آهنك * رخ سوده به خاك كف پايش اورنك تاجبخش خسروان روى زمين باجستان سلطان روم و خاقان چين ع سكندر سپاه تباره حشم سليمان اقتدار كواكب خدم خورشيد طلعت مريخ رزم جمشيد حشمت ناهيد بزم مشترى راى عطارد ضمير فريدونفر كيخسرو سرير قمر سير گردون خرام پرويز مكنت سپهر احتشام مثنوى خسرو جم قدر منوچهر چهر * چهره به خاك ره او سوده مهر ترك فلك بندهء فرمان او * هندوى كيوان ز غلامان او معتكف چرخ ششم روز و شب * جز بدعايش نگشاد است لب كلك عطارد ز سر اهتمام * غير ثنايش ننويسد مدام سير قمر تابع فرمان اوست * زهره كنيزى ز شبستان اوست ثابت و سيار برين آستان * بسته به خدمت چو دو پيكر ميان جمله حكام به روى زمين * سوده ز اخلاص به پايش جبين هست وجودش در درج شرف * درى تابندهء برج نجف اسم شريفش ز گهر پاكتر * گشت معما صدف آن گهر مظهر خاك رهش بوسه زد از روى مهر * چون طلب مهر نمود از سپهر لطف تا كه برد از كرمش خصم بهر * ظاهر ازو شد همهجا ضد قهر كردگار دشمن او را بجهان كرد خوار * ديد خداوند چو آن كرد و كار جليل ميل دلش نيست بجز سوى لطف * هست جلى فيض وى از روى لطف شاه گشت چو در روى زمين پادشاه * روى براهش نهد از مهرماه عالم نور دلش زد چو بعالم علم * جسم عدو گشت قرين الم پناه عزت تاج و شرف گاه ازو * يافت بنا قاعدهء جاه ازو اسمعيل نام وى از عز بلا انتها * گشت مرا سلك در بىبها يافت چو اين نظم بنامش نظام * كرد قلم سوى دعايش خرام تا بود از شعشعهء آفتاب * سطح معلاى فلك نور باب باذر عدل شه روشن جبين * روى زمين غيرت خلد برين اهل هنر از كرمش بهرهمند * مسند اقبال بذاتش بلند و چون بى شايبهء تكلف و سخنورى و غايلهء تصلف و مدحگسترى از مشاهده صادرات افعال و ملاحظهء واردات اعمال اين پادشاه دينپناه ستودهخصال واضح و لايح ميگردد كه در هيچ عصر از اعصار هماى همايون بال جاه و جلال بر سر هيچ تاجدارى مانند ذات بزرگوارش سايهء سعادت و اقبال نيفكنده و باز بلندپرواز تائيد ايزد متعال بر دست اقتدار هيچ دولتمندى كامكار بسان وجود فايض الجودش ننشسته بر ذمه همت هريك از ناسجان ديباى زيباى براعت و ناسخان اوراق خساى بلاغت واجب و لازم مينمايد كه در نظم فرايد وقايع و نشر بدايع مآثر خدام موكب سپهر احتشام شرايط اجتهاد و لوازم اهتمام بتقديم رساند تا غايت لطف و قهر و كمال عدل و احسان و آئين جهاندارى و كشورگشائى و قانون دين پرورى و ملكآرائى و رسوم رزمسازى و مخالفتگدازى و عادات دشمنسوزى و دوست نوازى آن مهر سپهر سرافرازى تا دامن روزگار و انقراض ادوار در ميان عالميان باقى و پايدار ماند بناء على عذا اين ذره احقر كه خود را خوشهچين خرمن اصحاب فضل و هنر