غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

394

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

جمعى كثير از جنود اوزبك متوجه كلات گشت و شاه‌زاده بسبب قلت اعوان و انصار از محافظت آنحصار عاجز شده قنبرى را فتح ميسر شد و فريدون حسين ميرزا بدست اوزبكان افتاد و رخت بقا بباد فنا داد اما ابن حسين ميرزا چند سال در ظلال رايت دولت نواب كامياب شاهى در غايت فراغت بسر برد و در شهور سنهء تسع عشر و تسعمائه در كاشان به علت فجائه روى بعالم آخرت آورد اما سلطان بديع الزمان ميرزا چون سه چهار ماه در اردوى همايون پادشاه ربع مسكون اوقات گذرانيد حسب الحكم به مملكت رى رفته ساكن گرديد و بنابر آنكه از تحكمات سلطان بايزيد برلاس و شيخ عبد اللّه بكاول نيك بتنك آمده بود داروغهء آنولايت پير احمد و رساق را بقتل آن دو عزيز اشاره نمود آنگاه با فى الجمله سپاهى كه در ظل رايتش جمع گشته بودند متوجه استرآباد شد حاكم جرجان خواجه احمد قنقرات در برابر آمده بين الجانبين حربى در غايت صعوبت دست داد و محمد قلى كه نزد بديع الزمان ميرزا محبوب‌ترين خلايق بود و بحسن صورت و سيرت و لطف طبع و حدت فريحت از امثال و اقران امتياز تمام داشت در آنجنك شهد شهادة چشيد و شكست بر لشگر بديع الزمان ميرزا افتاد و آن پادشاه عاليجاه با فوجى از خواص از معركهء بيرون رفته راه ولايات هندوستان پيش گرفت و باچه و تهته شتافته حاكم آنمملكت آنحضرت را استقبال نمود و مراسم تعظيم و اجلال مرعى داشته فراخور همت خويش پيشكش و ساورى فرستاد و سلطان بديع الزمان ميرزا زياده بر يكسال در ميان سنديان بسر برده نوبت ديگر احرام خدمت خدام بارگاه عالم‌پناه شاهى بست و در شهور سنهء تسع عشر و تسعمائه در خراسان بآستان ملايك آشيان رسيده ملحوظ عين التفات گرديد و مصحوب اردوى كيهان پوى بآذربايجان رفت و در آن مملكت از امر ملازمت استعفا نمود و نواب كامياب شاهى ملتمس آنحضرت را بعز اجابت اقتران داده مقرر شد كه بديع الزمان ميرزا در شنب غازان متوطن باشد و ديوانيان تبريز هرروز مبلغ هزار دينار در وجه مدد معاش او سرانجام نمايند و در رجب سنهء عشرين و تسعمائه كه پادشاه روم سلطان سليم بنابر افتضاء قضاء مالك الملك واجب التعظيم به تبريز رسيد ميرزا بديع الزمان را تبجيل و تكريم نموده همراه خود باستنبول برد و سلطان بديع الزمان ميرزا بعد از سه چهار ماه كه در آن مملكت اوقات گذرانيد به مرض طاعون گرفتار گرديد و مضمون آية كريمهء ( وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ ) وصف الحال آن مهر سپهر اقبال گشت و چون زمان حيات مقدر بسر آمد داعى ( يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ - الْمُطْمَئِنَّةُ ) را لبيك اجابت گفته بهزار حسرت درگذشت رباعى ايدل نبود دولت دنيا جاويد * زنهار وفا مدار از دهر اميد انوار كمالت رسد آخر بزوال * هرچند بر اوج ملك باشى خورشيد ايضا خورشيد حيات كى بود پاينده * دايم نبود نور بقا تابنده چه شه چه گدا چه خواجه و چه بنده * باشد همه را پيك اجل آينده ( كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ) و چون سلطان بديع الزمان ميرزا دامن همت بر عالم فنا افشاند از وى يك پسر يادگار ماند و هو السلطان العظيم الشان ميرزا محمد زمان از آن