غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
38
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
ميكرد و گاهى بشعر و معما نيز مشغولى مىفرمود اين مطلع از جملهء منظومات اوست بيت قد چون سرو تو جانست مرا بلكه روان * سويم ايسرو روان شو كه فدا سازم جان مولانا علاء الدين على قوشچى اعلم علماء زمان و افضل حكماء دوران بود و او در صغر سن منظور نظر شفقت ميرزا الغ بيك شده بيمن تربيت آن پادشاه عاليجاه در علم بدرجات عليه تصاعد نمود و ميرزا الغ بيك او را فرزند ميخواند و جهت كمال خصوصيت گاهى جانور بر دستش مينشاند بنابرآن بقوشچى اشتهار يافت از تصنيفات مولانا على شرح تجريد خواجه نصير الدين طوسى مشهور است و مستحسن طباع جمهور علما نزديك و دور مولانا على در اواخر ايام حيات بديار روم افتاد و در آن مملكت به مرض موت گرفتار شده رخت بقا بباد فنا داد . خواجه عبد المؤمن نديم مجلس خاص و انيس بزم اختصاص ميرزا الغ بيك بود و بلطف طبع وحدت ذهن از ظرفاء و فضلاء سمرقند ممتاز و مستثنى مىنمود از ثقات استماع افتاده كه در زمان خجسته نشان آن پادشاه عاليشان قاضى فرشى يكى از قضاء شرعيه طريقه مداهنه بجاى آورد و اين معنى بر ضمير انور ميرزا الغ بيك ظاهر گشت حكم فرمود كه ريش قاضى را تراشيده تشهير كنند و قاضى رجوع بخواجه عبد المومن كرد آن جناب در پايهء سرير سلطنت انتساب زبان شفاعت بگشاد و بعد از قيل و قال چنان مقرر شد كه قاضى بيست سر اسب تسليم نمايد تا دست از ريش او باز دارند آنگاه قاضى خلاص شده اسبان را بخواجه عبد المومن سپرد و خواجه آنها را بگله خود فرستاد اما بعد از چندگاه انديشيد كه اگر اين خيانت ظاهر گردد شايد كه پادشاه برو غضب نمايد بنابر آن روزى قاضى را فرمود كه مناسب آنست كه تو فردا از دور خود را به حضرت ميرزا نمائى تا اگر از ممر آن مهم غبارى بر خاطرش مانده باشد مرتفع سازم روز ديگر قاضى به موجب فرموده عمل نموده چون چشم ميرزا الغ بيك بر وى افتاد خواجه عبد المومن را طلبيده گفت كه بيست سر اسب كه قاضى قبول كرده بود چرا تسليم مير آخوران نمىنمايد خواجه عبد المومن جوابداد كه قاضى از سرانجام اسبان عاجز گشته است و حالا آمده كه ريش او را تراشيده تشهير كنند ميرزا الغ بيك از شنيدن اين سخن در خنده افتاده ديگر متعرض قاضى نشد . مولانا خيالى در سلك شعراء بخارا منتظم بود و نسبت بخواجه عصمة اللّه در طريق تلمذ سلوك مينمود اين دو بيت از اشعار او بخاطر بود بثبت افتاد نظم اى تير غمت را دل عشاق نشانه * خلقى به تو مشغول و تو غايب ز ميانه گه معتكف ديرم و گه ساكن مسجد * يعنى كه تو را ميطلبم خانه به خانه مولانا بدخشى در زمان ميرزا الغ بيك سرآمد شعراء سمرقند بود اين مطلع از جمله منظومات اوست بيت ايزلف شب مثال ترا در بر آفتاب * از شب كه ديد سايه كه افتد بر آفتاب .