غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
39
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
ذكر ميرزا سلطان محمد بن ميرزا بايسنقر ميرزا سلطان محمد خسروى بود بكمال عقل و كياست معروف و بوفور حلم و مروت موصوف از غايت شجاعت و تهور در معارك هولناك بنفس نفيس معاشر امر قتال گرديدى و هرچند لشگر حضم به قوت و شوكت بودى اصلا از آن نينديشيدى در جود و سخاوت بطريق اعتدال سلوك نمودى و از امساك و اسراف اجتناب فرمودى نوبتى يكى از مخصوصان به تقريبى كثرت و بخشش ميرزا بابر را بعرض رسانيد و پرسيد كه چون است كه شما درين امر تقليد آن جناب نمينمائيد ميرزا سلطان محمد در جواب اين بيت خواند بيت ميان عالم و جاهل همينقدر فرقست * كه او كشيده عنان باشد اين گسسته مهار و ميرزا سلطان محمد در زمان حيات خاقان خجستهصفات مدت پنجسال در مملكت عراق بدولت و اقبال گذرانيد و در آنوقت كه آن حضرت در ولايت رى عازم سفر آخرت گرديد آن شاهزاده صاحبتائيد از خرمآباد لرستان برى شتافت و در يورت جد بزرگوار فرود آمده از آنجا باصفهان رفت و بعد از ضبط آن بلدهء جنتنشان عنان يكران به طرف شيراز تافت و ميرزا عبد اللّه بقدم مقابله و مقاتله از دار الملك فارس بيرون آمده بين الجانبين حربى در غايت صعوبت دست داد و ميرزا عبد اللّه شكست يافته پناه بقلعه اصطخر برد و لشگر عراق اموال سپاه فارس را غنيمت گرفته ميرزا سلطان محمد مقرون بعز و ناز بشيراز در آمد و از اشراف آن ولايت سيد نظام الدين احمد را بنابر استدعاء ميرزا عبد اللّه باصطخر فرستاد و جناب مرتضوى بعد از وصول به مقصد خاطر شاهزاده را جانب ميرزا سلطان محمد مطمئن گردانيد تا از قلعه بيرون آمده به خدمت شتافت و ميرزا سلطان محمد او را منظور نظر مرحمت ساخته فرمود در هرشهر از بلاد عراق كه خواهد توطن نمايد و اگر خواهد بخراسان رود و ميرزا عبد اللّه باميد مصاهرت ميرزا الغ بيك سفر خراسان اختيار كرد و چون بهراة رسيد چند روز در ظل عاطفت ميرزا علاء الدوله گذرانيده اما در روز واقعهء ترناب چنانچه سبق ذكر يافت صف سپاه خراسان ويران كرده روى بجانب ميرزا الغ بيك آورد و ميرزا سلطان محمد در فارس و عراق متمكن گشته گردنكشان آفاق سر اطاعت بر خط فرمان او نهادند مگر ميرزا جهانشاه بن امير قرا يوسف كه اظهار خلاف كرده سلطانيه و قزوين را بتحت تصرف درآورد و ميرزا سلطان محمد از طغيان پادشاه تركمان خبر يافته باستعداد سپاه مشغول گشت و نشان همايون بيوسون حضرت خاقان سعيد بنام ميرزا جهان شاه در قلم آورد بر اينمنوال كه شهريار اعظم امير جهانشاه بعنايت پادشاهانه مخصوص گشته بداند كه چنان استماع افتاده كه گماشتگان او بخلاف حكم همايون در سلطانيه و قزوين مدخل نمودهاند و اين صورت بيقاعده واقع شده ميبايد كه آن ولايت را بنواب ديوان اعلى باز گذارد و به مملكتى كه حضرت خاقان سعيد مغفور جهة او تعيين فرموده قناعت نمايد و الا بميدان قتال شتابد تا بمقتضاى قضاى ايزد و تعالى