غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

361

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

خلق اتصاف داشت و چند سال بمنصب صدارت و استادى ابو تراب ميرزا منصوب بود و حافظ على نيز بحدت ذهن وجودت شعر موصوف است و اكثر خطوط را خوب مىنويسد و در علم عروض و صنايع اشعار مهارت بسيار دارد چنانچه قصيده مصنوع خواجه سلمان ساوجى را سه چهار نوبت تتبع نموده و چند صنعت بر صنايع آن قصيده افزوده مطلع يكى از آن قصايد اينست كه مطلع حريم حرمت كوى تو جنت ابرار * شميم نكهت موى تو راحت احرار و در صنعت مقلوب مستوى كه مشگلترين صنايع است اين مطلع در سلك نظم كشيده كه مطلع داد ما را درد و درد آرام داد * دارم آرامى و وى ما را مراد و در صنعت مقطوع و موصول به دو حرف و سه حرف و چهار حرف اين رباعى بر صفحهء بيان نگاشته كه رباعى اى در دل زارم زده دردت آذر * خالت برخت بر گل نو نافهء تر خطت بلب شكرشكن مشك ختن * چشمت عبهر شميم گيسوعنبر و اين رباعى ديگر نيز از جمله منظومات حافظ على است رباعى در وقت سحرگه نرگس و لاله شكفت * مرغ سحرى ناله‌كنان اين ميگفت مى نوش كه بىنشئه بسى خواهى بود * برخيز كه در خاك بسى خواهى خفت . مولانا حسنعلى در سلك فضلاء فصيح زبان و بلغاء مليح بيان انتظام دارد و بعضى از مقدمات علوم را مطالعه نموده و اشعار سليس همواره نظم فرموده و از آن جمله اين رباعيست كه جهة انتقاش بر آتش برگ دان گفته رباعى تا آتش عشقت بدل افروخته‌ام * چون شمع همه سوختن آموخته‌ام اى آنكه دلى چو سنگ و آهن دارى * ميكن حذر از دود دل سوخته‌ام مولانا شهاب الدين احمد الحقيرى بلطف طبع و صفاء ذهن موصوفست و به مهارت در فن شعر و معما معروف اكثر متداولات را باستحقاق مطالعه نموده و در تبيين و توضيح قواعد معما رسالهء در غايت بلاغت نظم فرموده در نظم قصيده و غزل نيز مهارت كامل حاصل دارد و در اين اوقات همواره در مدح و ثناء حضرت مملكت پناهى حبيب اللهى اشعار غرا بر لوح بيان مينگارد و اين غزل از آن جمله است كه غزل ما را غم تو همدم جان حزين بس است * درد تو مونس دل اندوه‌گين بس است گر با توام نماند گمان وفا چه باك * شد قتل من به تيغ جفايت همين بس است گر بر فلك نسود سر از جاه و حشمتم * روى نياز پيش توام بر زمين بس است گو در رخم مباش ز آزادگى نشان * داغ غلامى تو مرا بر جبين بس است در سلك بندگان كمين سگان خويش * ره دادهء مرا شرف من همين بس است ما را چه حد آنكه نشينيم با حبيب * هستيم با سگان درش همنشين بس است ز آشوب روزگار حقيرى پناه تو * ظل ظليل خواجهء دنيا و دين بس است و ايضا اين معما باسم ملك از جملهء معميات آنجنابست رباعى در هجر تو هست اى برخ مطلع نور * صد داغ بجان عاشقان رنجور بنما رخ ماه خويش تا كى باشند * زان زلف و كلاله داغداران مهجور مولانا نور الدين هلالى زبدهء شعراء زمان و عمدهء بلغاء دورانست و قصايد و