غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

351

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

و جلد بكليات مولانا عبد الرحمن جامى مشابهت داشت بوى داد و امير حسين آن كتاب را احتياط ننموده با ديگر تحف و تبركات مضبوط ساخت و چون بملازمت سلطان يعقوب ميرزا رسيد و پيشكش گذرانيد پادشاه عاليجاه از كمال مكارم اخلاق او را پرسيده بر زبان مبارك گذرانيد كه درين سفر بواسطه بعد مسافت ملول شده باشى امير حسين جوابداد كه بنده را در راه مصاحبى بود كه ملالت در پيرامن خاطر نميگذاشت سلطان يعقوب ميرزا از حقيقت اينسخن استفسار نمود جناب سيادتمآبى فرمود كه كليات حضرت مولوى كه مقرب حضرت سلطانى جهة ملازمان قاضى فرستاده‌اند همراه داشتم و هرگاه اندك ملالتى دست ميداد نظر بر آن كتاب افادت‌مآب مىانداختم پادشاه فرمود كه كليات را بياوريد تا مشاهده نمايم و امير حسين كس فرستاد تا آن مجلد را بمجلس آوردند و چون باز كردند معلوم شد كه فتوحات مكى است نه كليات مولانا جامى لا جرم جناب سيادت‌مآبى از چند حيثيت منفعل گشت و از اين جهة ديگر منظور نظر التفات امير عليشير نشد و در اواخر اوقات حيات خاقان منصور ببلخ شتافته سلطان بديع الزمان ميرزا او را بشيخى آستانهء عليهء شاهيه نصب كرد و در سنهء ثمان و تسعمائه آن منصب را بامر صدارت مبدل ساخت و در سنهء عشر و تسعمائه كه بديع الزمان ميرزا در هراة بود امير حسين از صدارت استعفا نموده بابيورد رفت و يكدو سال بفراغت گذرانيده در سنه اربع عشر و تسعمائه محمد خان شيبانى او را برسم رسالت متوجه درگاه عالمپناه نواب كامياب شاهى گردانيد و امير حسين بسعادت ملازمت آستان ملايك‌آشيان مشرف گشته مشمول انعام و احسان مراجعت نمود و در وطن مألوف و مسكن معهود يعنى ولايت ابيورد رحل اقامت انداخت و در سنهء عشرين و تسعمائه عالم آخرت را منزل ساخت و از جملهء معميات آن جناب اين معما باسم شاه زمان بر خاطر بود بثبت افتاد معما شاهبازى كه طرح عدل افكند * نام خود در نگين دولت كند . خواجه ناصر الدين ابو نصر مهنه باصناف سير سنيه و شيم مرضيه و لطف طبع و صفاء ذهن و اخلاق حميده و اطوار پسنديده موصوف بود و در تحصيل فضايل و و كمالات و تكميل اسباب بزرگى و سعادات از ساير اكابر خراسان ممتاز و مستنثى مى - نمود و آن جناب در سلك اولاد عظام خواجه مويد مهنه كه قلم شكسته رقم در ذيل وقايع ايام دولت سلطان سعيد بذكر مناقب او رطب اللسان گشت انتظام داشت و نسبت بساير مشايخ خاندان عاليشان سلطان ابو سعيد ابى الخير قدس سره بواسطه وفور علم و فضيلت رايت تفوق مىافراشت و چون آنجنابرا زبان حلول اجل مقدر نزديك رسيد داروقه مهنه كه از اشرار قزلباشيه بود بطمع جهات و متملكات خواجه را مواخذ و معذب گردانيد و در آن اثنا اعراض نفسانى بر آن حاوى كمالات انسانى غلبه كرده متوجه عالم باقى گرديد از اشعار بلاغت آثارش اين مطلع بر خاطر بود نوشته شد مطلع نماند صبر و طاقت آتش غم چون شود تيزم * از آن چون شعله بنشينم دمى صد بار و برخيزم مولانا سلطان على مشهدى بوجاهت صورت و محاسن سيرت موصوف بود و در خط نسخ و تعليق آنمقدار مهارت حاصل نمود كه خطوط استادان متقدمين و متاخرين