غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

348

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

اجابت اقتران داده بسبب دخل در آن مهم جناب مولوى را تنزلى تمام دست داد و كار به جائى رسيد كه از بلخ سفر كرده بقندهار رفت و تتمه اوقات حيات را در ملازمت اولاد امير ذو النون بپايان رسانيد وفاتش در شهور سنه ثلث و عشر و تسعمائه در قندهار وقوع يافت و همانجا مدفون گرديد . مولانا معين الدين محمد اسفرارى عمدهء مترسلان زمان خود بود و بنظم اشعار نيز مشغولى مينمود از حسن خط تعليق بهرهء تمام داشت و اكثر اوقات همت بر تعليم قواعد آن فن ميگماشت از جملهء مؤلفاتش تاريخ بلدهء هراة و ترسلى مشتمل بر منشآت مناشير و مكتوبات در ميان مردمان مشهور است و از اشعارش اين مطلع بر السنه و افواه مذكور مطلع ز سرمه است آنكه مىبينى به چشم هريرى پيكر * كه از غوغاى چشمش مىكند خاك سيه بر سر مولانا حاجى محمد نقاش ذو الفنون زمان خود بود و پيوسته بقلم انديشه امور غريبه و صور عجيبه بر صحايف روزگار تحرير مينمود در فن تصوير و تذهيب مهارت تمام داشت و چندگاه همت بر پختن چينى فغفورى گماشت بعد از تجربهء بسيار و ارتكاب مشقت بيشمار جسم ظروف و اوانى كه ميساخت با چينى بغايت شبيه گشت اما رنك و صفايش چنانچه ميبايد نبود و از جمله مخترعات مولانا حاجى محمد صندوق ساعتى است كه در كتابخانهء امير نظام الدين عليشير ترتيب نموده در آن صندوق صورتى تعبيه كرده بود كه چوبى در دست داشت و چون يكساعت از روز ميگذشت آن پيكر چوب را يكنوبت نقارهء كه در پيش او بود مىزد و بعد از گذشتن ساعت دوم دو نوبت آن حركت ميكرد و على هذا القياس و خدمت مولوى مدتى كتابدار امير عليشير بود و آخر الامر از آن‌جناب رنجيده در شهور سنهء اربع و تسعمائه كه ميرزا بديع الزمان بمحاصرهء بلده هرات اشتغال داشت بگريخت و بشاهزاده پيوست و به همان منصب منصوب گشت و در اوايل زمان استيلاء ابو الفتح محمد خان شيبانى درگذشت . خواجه ميرك نقاش در علم تصوير و تذهيب نظير نداشت و در فن كتاب‌نويسى رايت بيمثلى برافراشت اكثر كتابهاى عمارات هراة به خط اوست وفاتش در زمان تسلط محمد خان شيبانى بر ولايت خراسان بوقوع پيوست . مولانا بنائى ولد استاد محمد سبز معمار بود و در نظم اشعار مهارت كامل ظاهر مينمود از علم تصوف و موسيقى وقوفى تمام داشت و در اواسط زمان خاقان منصور از امير نظام الدين عليشير رنجيده بعراق رفت و مدتى بملازمت سلطان يعقوب ميرزا پرداخت آخر الامر به مقتضاى حديث حب الوطن بخراسان بازآمده چندگاه ديگر در بلدهء هراة متوطن بود كرة بعد اخرى از آن امير صافى ضمير غبار نقار بر خاطرش نشسته بسمرقند شتافت و در آنولايت پرتو انوار التفات سلطان على ميرزا بر وجنات احوالش تافت و چون آن ملك بحيز تسخير محمد خان شيبانى درآمد ملازم گشته در سلك خواص بارگاه سلطنت ملازمت ميكرد و بعد از قتل آن پادشاه عاليجاه باولادش پيوسته در سالى كه