غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
315
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
تشريف داشت در ممالك بلخ و توابع حاكمى صاحب وجود كه به دارائى سپاهى و رعيت قيام تواند نمود نبود و محمد خان شيبانى كه همواره همت عالىنهمتش بر سرانجام امور كشورستانى مقصور بود متعاقب و متواتر جنود جلادت مآثر بدينجانب جيحون ميفرستاد تا لوازم قتل و غارت و تخريب شهر و ولايت ظاهر ميگردانيدند و در ميدان خالى بچوگان اقتدارگوى مراد بهواگاه مقصود ميرسانيدند و در پائيز سنهء مذكوره جمعى كثير از آن لشگر برق اثر تا ولايت ميمنه و فارياب تافته بنهب و تاراج فرق عباد پرداختند و اموال بسيار غنيمت گرفته رايت استيلا و تسلط برافراختند ولد امير ابو القاسم ارلات محمد قاسم ميرزا كه نسبش از جانب مادر بميرزا بايسنقر مىپيوست و بشرف مصاهرت خاقان منصور مشرف بود باتفاق امير شيرم جلاير و امير بابا جان ولد خواجه جلال الدين ميركى كه در آنحدود اقامت داشتند متوجه دفع آنجماعت گشتند و بين الجانبين غبار چنك و شين ارتفاع يافته اوزبكان را صورت ظفر و نصرت روى نمود و آن سه سردار بعز شهادت فايز شده لشگريان ايشان روى بصوب فرار آوردند بناء على هذا امور متوطنان آنولايات بيكبارگى مختل گشت و تمامى صحرانشينان جلاء وطن اختيار كرده دود آه ستمرسيدگان از ايوان كيوان درگذشت چون اين اخبار بدار السلطنة هراة رسيد خاقان منصور صلاح قشلاق در باغ جهانآرا نديد و بباغ شهر درآمده رحل اقامت انداخت بعد از انديشه و تامل از آن اهمال و تغافل كه در باب امداد سلطان بديع الزمان ميرزا كرده بود پشيمان شد و با امرا و اركان دولت مراسم مشورت مرعى داشته خاطر عاطر بر آن قرار داد كه كرت ديگر ميرزا بديع الزمان را بدار السلطنة هراة طلبد و مراسم دلجوئى بجاى آورد و آن حضرت را برسم منغلاى بكنار آب مرغاب ارسال نمايد و بنفس نفيس متعاقب در حركت آمده با محمد خان شيبانى در مقام مقابله و مقاتله آيد بعد از آن جناب معآلىمآب خواجه شمس - الدين محمد منشى را كه از ساير نواب درگاه عالمپناه بمزيد عقل و فراست و وفور فضل و كياست امتياز تمام داشت برسم رسالت نزد شاهزاده فرستاد و فرامين عنايتآميز ارسال فرموده سخنان عطوفتانگيز پيغام داد و خواجه شمس الدين محمد در قلب شتابسدهء سدره انتما رسيده كيفيت اشتياق خاقان منصور را بعرض رسانيده و بعبارات دلفريب اداء رسالت نموده ضمير آن زيبندهء تاج سرير را بملاقات پدر مايل گردانيد بديع الزمان ميرزا آن كلمات را بسمع قبول جاى داده عازم سرير اعلى شد و خواجه شمس الدين محمد را جهة رسانيدن آن خبر پيشتر بهراة فرستاد و امير ذو النون را شرف رخصت ارزانى داشت كه به زمين داور شتابد و تمامى سپاه ممالك گرمسير و غور و ساخر و تولك را مجتمع ساخته در اوايل بهار عنانيكران بكنار آب مرغاب تابد و موكب عالى سلطانى در ماه شعبان سنهء مذكوره متوجه مستقر سرير خلافت و جهانبانى گشته چون برباط آذرشكن رسيد امراء عظام و اكابر انام كه برسم استقبال از هراة بيرون آمده بودند متعاقب و متواتر شرف ملازمت دريافته لوازم نياز و نثار بجاى مىآوردند و سلطان بديع الزمان ميرزا همعنان دولت و اقبال طى مسافت كرده در سر پل قرا بملاقات حضرت اعلى فايز گشت و خاقان -