غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

298

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

رعد را بغرش درآورده ابواب محاربت و مدافعت برگشادند نظم بسان ژاله از ابر بهاران * بفرق اوزبكان شد تيرباران سهام‌نخش از دل گشت پرخون * ز سنك رعد شد كر گوش گردون و اگرچه در آن روز اوزبكان نيز نهايت جلادت و مردانگى بجاى آورده جمعى از شهريان را به زخم ناوك مردافكن مجروح ساختند اما چون گرفتن آنشهر بر سبيل قهر از قبيل محالاتست عاقبت انهزام يافتند و در آن جنك قرب پانصد نفر از جنود خانى به زخم سهام خون آشام و ضرب سنك رعد از عالم فانى روى بجهان جاودانى آوردند و برين قياس دو نوبت ديگر جريك اوزبك در بلخ جنگ سلطانى درانداختند و مانند روز اول بىآنكه مهمى از پيش برند مراجعت نمودند بعد از آن خان از ضايع شدن لشگريان انديشيده امرا و بهادران را باشتعال نيران قتال مأمور نگردانيد اما به قدر امكان در تضييق محصوران ميكوشيد در آن اثنا شبى امير عليخان فرصت يافته بند برپا بگريخت و بكنار خندق دروازهء شترخوار شتافته فرياد بركشيد و نام خويش ظاهر گردانيد تا جمعى از نوكران خواجه ميركى پايان دويده او را بالا بردند و بر مخلص او لوازم محامد الهى بجاى آوردند و چون محمد خان شيبانى مدت سه ماه در ظاهر بلخ نشست و دانست كه تسخير آن بلده بجنك تيسيرپذير نيست خواست كه ابواب صلح و صفا بازگشايد و به آن وسيله آنخطه را را بحيطهء تصرف درآورد بنابرآن امير درويش على را كه بعد از فوت امير عليشير از ملازمت استعفا نموده در قريهء فيض‌آباد بسر ميبرد و در آن اوان كه ماهچهء رايت خانى پرتو وصول بر حدود بلخ انداخت بحسب اختيار يا اضطرار سلوك طريق ملازمت اختيار نموده بود به شهر فرستاد و پيغام داد كه آفتاب اقبال سلاطين تيمورى بسرحد زوال رسيده و سلطنت از آنخاندان نوبت ديگر بدودمان چنگيزى منتقل گرديده و شما را ذخيره نمانده مناسب آنكه بالطاف خانى و عنايات خاقانى اعتماد نموده بسد ابواب لجاج و عناد قيام نمايند و بدست متابعت دروازهاء شهر برگشايند و چون امير درويش على با امير سلطان و ساير امرا و اعيان بلخ ملاقات كرد و لوازم اداء رسالت بجاى آورد خواجه جلال الدين ميركى متكفل جواب آن سخنان گشته گفت قرب يكصد و پنجاه سالست كه ما ابا عنجد در ظلال رعايت و عنايت اولاد امجاد امير تيمور گوركان بفراغت و رفاهيت اوقات گذرانيده‌ايم حالا به مجرد آنكه ميرزا بديع الزمان را شكستى واقع شد و نتوانست كه عجالة الوقت با حضرت خان در مقام مقابله و مقاتله درآيد چگونه جايز باشد كه حقوق تربيت چندين سالهء آن پادشاهان عظيم الشأن را نابوده انگاريم و شهريرا كه بر سبيل امانت بما سپرده باشند مانند اهل خيانت بتحت تصرف خصم گذاريم و حال آنكه عنقريب چتر همايون فال خاقان منصور با تمامى شاه‌زادگان و سپاه خراسان سايه اقبال برين حدود خواهد انداخت و بامداد تائيدات الهى و توفيقات شاهنشاهى مهم دشمنان را بر طبق دلخواه دوستان خواهد ساخت اما آنچه خان گمان برده‌اند كه ذخيرهء ما باتمام رسيده غير واقع است زيرا كه اگر ما غير مغز سر خر خوردنى نيابيم هنوز يك ساله ذخيره داريم و منشاء اين سخن آن بود كه در آن ايام درازگوش بسيار در كوچه و بازار بلخ