غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
284
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
خاطر اقبال مآثر بدان قرار يافت كه در وقتى كه ظلمت شب لباس سواد اساس ( وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً ) در اجسام فرق انام بپوشانيد و پردهء قيرگون قوت باصره را از احساس صور اشيا معزول گرداند پنهان و پوشيده بخندق سمرقند درآيد و شاتو بر فصيل نهاده و بالا رفته فضاى آنخطه را بعز وجود فايض الجود بيار آيد و بدين خيال روزى بعد از اداى فريضه نماز پيشين فتح و دولت در ركاب عز و نصرت همنشين از يازييلاق متوجه آن ديار گشت و نيمشب منزل خان از فروغ ماهچه علم فيروزىنشان رونق بوستان جنان يافته چنان معلوم شد كه اوزبكان سمرقند شنودهاند كه پادشاه سعادتمند كمند همت بلند بتسخير آن حصار افكنده متوجه است تهيهء اسباب كارزار نمودهاند لا جرم عنان مراجعت به طرف يازييلاق انعطاف داد ع اينبار برنيامد بار دگر برآيد چون دو سه روز برين آمد شد بگذشت بار ديگر پادشاه عالى كرم عازم آن مهم خطير گشت و از يازييلاق بنواحى حصار سمند شتافته بمقتضاى فرمان عاليشان ( فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ ) توكل بر عنايت بيعنايت ملك ملكبخش نموده نماز پيشين پاى مبارك در ركاب سمندى تنومند آورده بصوب سمرقند توجه فرمود و درين شب قدوة الاعاظم خواجه ابو المكارم كه بسان فتح و ظفر از سپاه شيبانى خان جدا شده بپادشاه سليمان مكان پيوسته بود در موكب نصرتنشان تشريف داشت همعنان پادشاه عالميان طى مسافت كرده نقش كمال دولتخواهى بر صحيفهء روزگار مينگاشت و رايات شرفناك بعد از انقضاء نصفى از شب بسر پل مغاك رسيده پادشاه صاحبتائيد قرب هشتاد نفر از جوانان رستم اثر پيشتر فرستاد و فرمان داد كه در هموارى غازشقان عياران عاشق پيشهء بىتامل و انديشه نردبان بر فصيل نهاده خود را در شهر افكنند و دروازهء فيروزه را مانند ابواب سعادت بر روى ساير كمر بستگان موكب فيروزىنشان بگشايند و بنفس نفيس با زمرهء دليران شجاعت اثر آهستهتر بصوب دروازهء مذكوره روانشد و آن جوانان شيردل از همان موضع كه پادشاه عادل فرموده بود بر باره صعود نموده خود را در شهر افكندند و شمشيرها كشيده و بدروازهء فيروزه خراميده ديدند فاضل كه داخل سوداگران تركستان بود بموجب نشان شيبانى خان ترخان شده محافظت آن دروازه مينمود با جمعى از ملازمان بر بستر استراحت غنوده است در ساعت آنجماعت را بشهرستان عدم فرستاده دروازه بگشادند شعر يارا قد اليل مسرورا باوله * ان الحوادث قد يطرقن اسحارا و همان زمان پادشاه كامران ع ظفر همعنان نصرت از پى روان بدانجا رسيده مانند حياتى جاويد كه به بدن درآيد يا نور خورشيد كه عالم ظلمانى را بيارآيد قدم در آن بلدهء محفوظه نهاد و زبان حال زمانه لب بتكرار اين كلمه تامه بگشاد كه سلطان البلد كالروح للجسد و از مردم ديده بخت هركس در آنوقت بيدار بود و به چشم سر مشاهدهء آفتاب طلعت آنحضرت نمود بىاختيار غلغله دعا و ثنا باوج سپهر خضرا رسانيد و بلوازم محامد حق سبحانه و تعالى پرداخته خوشدل و مسرور گرديد و پادشاه عاليجاه در خانقاه معارفپناه نزول اجلال فرموده بطرفة العينى تمامى مردم سمرقند از قدوم سعادت هجوم