غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

285

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

پادشاهى خبر يافتند و از غايت فرح و مسرت مدهوش‌وار از خانه بيرون دويدند بملازمت شتافتند حقيقت كلمهء ( وافر عطيه ان اللّه الطافا خفية ) نزد همگنان ظاهر گشت و زبان دولت خواهان بشكر مهيمن منان گردان شده صفت تهنيت و مباركباد از ايوان سبع شداد در گذشت نظم در شب غم كوكب مسعود ناگه رو نمود * خلق را در شام نوميدى عجب صحبى دميد حال اين جمع پريشان‌رو بجمعيت نهاد * باز رستند اهل ملت از عقوبات شديد ظلمت ظلم از فضاى مملكت نابود شد * مهچهء اعلام شاهى چون بدين منزل رسيد اوزبكان يكان‌يكان در تكاپوى افتاده مانند پيك ديوانه خانه‌بخانه گريزان گشتند و دليران ميدان جنك و پرخاش و ايتام و اوباش آن روز برگشتگان را تعاقب نموده به زخم چوب و سنك ميكشتند جانوفا ميرزا كه در خانهء خواجه قطب الدين يحيى اقامت داشت و مولانا عبد الرحيم تركستانى و بعضى ديگر از مقربان آستان محمد خان شيبانى بلطايف الحيل مجال فرار يافتند و ساير اوزبكان و ملازمان ايشان كه قرب پانصد نفر بودند كشته گشته به بئس المهاد شتافتند و آنشب تا وقتى كه مؤذنان نداى صبح در خم طاق مقرنس گردون انداختند آواز شئون غوغا بذروهء گنبد خضر امير سيد و هركس از سمرقنديان ميتوانست در كشش اوزبكان كوشيده اموال ايشان را عرضهء نهب و تاراج ميگردانيد و پادشاه عاليجاه در پشت طاق خانقاه منزل گزيد و ارباب حرفه و كلانتران متعاقب يكديگر شرف ملازمت دريافته هركس فراخور حال تحفه پيشكش مينمود و چون خسرو ثوابت و سيار بر سبز خنك فلك دوار سوار گشت و خيل انجم را كه بر دروازهء افق پاى قرار استوار داشتند از ديدهء صغار و كبار پنهان گردانيد خبر بپادشاه عالىگهر رسيد كه طايفهء از لشگر اوزبك ميان هر دو دروازه آهنين را استحكام داده به خيال جدال ايستاده‌اند و حال آنكه در آن زمان در ملازمت آنحضرت زياده از هشت كس نبودند زيرا كه ساير ملازمان جهة اخذ غنيمت و تفحض احوال رعيت بهرطرف رفته بودند مع ذلك آنخسرو وافر تهور پاى مبارك در ركاب ظفر انتساب آورده متوجه دروازهء آهنين گشت رسيدن موكب پادشاهى بدروازهء آهنين همان بود و فروريختن سلسلهء جمعيت مخالفان همان و در آن اثنا شيبانى خان كه از آن حادثه خبر يافته بود با صد و پنجاه سوار پولادپوش تيغ‌گذار نزديك بدروازهء آهنين آمد و چون در آنزمان در ملازمت پادشاه بلندهمت زياده از بيست كس نبود بمقاتله خصم شتافتن مصلحت ننمود و شيبانى خان ساعتى ايستاده دانست كه مهمى از پيش نميتواند برد لا جرم روى باردوى خود آورد و پادشاه ظفرقرين از دروازهء آهنين ببوستان سراى ارك رفته ساحت آن منزل را از فر قدوم سعادت هجوم رشك رخساره خوبان چو گل ساخت و بر تخت بخت و كامرانى نشسته اكابر و اشراف سمرقند را كه جهة مراسم تهنيت آمده بودند بار داد و آنجماعت دعاگو و ثناخوان بپايهء سرير سلطنت مصير رسيدند و بنوازش بيگران اختصاص يافته بمضمون اينمقال گويان گرديدند نظم كه شاها بكام تو بادا جهان * مرفه بدورت كهان و مهان ز عدلت سمرقند معمور باد * ازين ملك ظلم عدو دور باد نه تنها سمرقند شد زان تو * تمام جهان شد بفرمان تو ز انصاف تو