غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
272
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
و آن جناب خود را از جملهء احباب نواب كامياب ميشمارد اگر قاصدى جهة تمشيت اين مهم بملازمت آن آستان هدايت آشيان رود يمكن كه صورت مطلوب در آئينهء مقصود چهره گشايد بنابرآن پادشاه كامران چند نوبت قاصدان سخندان جهة آن مهم خطير نزد خواجه يحيى فرستاد و هركرت آنحضرت ميان خوف و رجا جواب داد و علم نصرت شيم از يورت خان نهضت نمود و در موضع در غم با دل شاد نزول فرمود و از آن منزل مقرب درگاه فلك اقتدا خواجه محمد على كتابدار به همان مهم نزد جناب هدايتشعار رفت و پيغام آورد كه مناسب آنكه ماهچه رايت نصرت آيت بر ظاهر شهر پرتو وصول اندازد تا اين محب در فتح الباب كوشيده امرى را كه مطلوب نواب است بكفايت مقرون سازد و پادشاه فلك احتشام نزديك بوقت شام از در غم متوجه سمرقند گشته در آنحين سلطان محمود دولداى از موكب فرخنده پى فرار نمود و به شهر رفته كيفيت اين مواضعه را بعرض نواب ميرزا سلطان على رسانيد لا جرم صورتى كه در آئينهء ضمير عكسپذير گشته بود چهره نگشود و در خلال اين احوال ابراهيم سارو و بعضى ديگر از امراء نامجو كه بشئامت على دوست بهرطرف رفته بودند يكيك و دودو مانند سعادت و اقبال بموكب ظفر مآل پيوستند و ملحوظ عين عنايت شده كمر عداوت على دوست بر ميان جان بستند و على دوست از اجتماع دشمنان هراسان شده از نواب آستان خلافت آشيان رخصت طلبيده و مسئول او عز قبول يافته با ولد خود محمد دوست بملازمت سلطان احمد تنبل شتافت و ميان ايشان قواعد دوستى سمت تمهيد پذيرفته از آن پدر و پسر شرارت سر برزد و بعد از يكدو سال على دوست بجزاء اعمال سيئه گرفتار گشته دست قضا بساط حياتش درنوشت و محمد دوست ببعضى از سلاطين اوزبك التجا كرده اندك رعايتى يافت و عاقبت از آن طايفه نيز بگريخت و خود را بكوه پاره اندجان رسانيده آغاز اشتعال نيران فتنه و فساد نمود و جمعى از اوزبكان او را گرفته كور كردند القصه چون پادشاه مظفرلوا على دوست و محمد دوست را كه بحقيقت هردو دشمن بودند رخصت داد غورى برلاس با چند كس از جنود بىهراس حسب الحكم متوجه بخارا گشت تا اخبار آنديار معلوم نمايد و غورى به زودى بازگشته خبر آورد كه محمد خان از تسخير بخارا خاطر فارغ گردانيده و متوجه سمرقند گرديده بنابرآن توقف در آن مكان مصلحت ننموده و ماهچه توق خورشيدوش بجانب كش حركت فرمود زيرا كه كوچ و متعلقان جمعى از امراء سمرقند كه بتجديد غاشيه عبوديت پادشاه صافى طوبت بر دوش گرفته بودند در آنجا اقامت داشتند ناگاه خبر رسيد كه سلطانعلى ميرزا بلدهء محفوظه سمرقند را به محمد خان شيبانى ارزانى داشت و بملازمت آستان خانى شتافته اين حركت را موجب ازدياد اسباب دولت پنداشت اكنون سياق سخن مقتضى آنست كه نخست شمهء از احوال محمد خان شيبانى در حيز بيان آيد آنگاه خامه نكتهگذار به تتمه اخبار پادشاه كامكار زبان گشايد و الاعانته و التوفيق من اللّه و هو الكافى لمن استكفاه