غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

253

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

جهة يكى از امراء خواص شاه‌زاده اسباب فراغت ترتيب كرده ارسال دارند فرمان بر آن حسب و الحكم بتقديم رسانيده باصناف آن‌چه محمد حسين ميرزا از محمد محسن ميرزا گرفته بود بيك ساعت در اردوى همايون سامان يافت و امراء عظام آن اشياء را نزد شاه‌زاده فرستاده بعد از آنمراسم استقبال بجاى آوردند و كپكميرزا در سر پل سنگين بسعادت دستبوس خاقان ظفرقرين فايز شده از افعال سابقه اعتذار و استغفار نمود و بانواع شفقت و عطوفت و اصناف مرحمت و رافت مفتخر و مباهى گشته پايهء قدر و منزلتش درافزود و بفرمان خاقان مظفرلوا منصب امارت ديوان اعلى بشاه‌زادهء سعادتمند تعلق گرفت و فرامين مطاعه به مهر عالى آن درى اوج كام‌كارى صفت زيب و زينت پذيرفت در اين اثنا بتلقين ملقن عالم غيب و ارشاد هاتف فضاى لا ريب محمد حسين ميرزا را از سلوك طريق مخالفت پدر بزرگوار غايت ندامت دست داد و جهة عذرخواهى حضرت پادشاهى قاصدان سخندان با پيشكش فراوان بدرگاه عالم‌پناه فرستاد خاقان پوزش‌پذير معاذير آنفرزند را نيز بحسن قبول تلقى نمود و عرق شفقت ابوت در حركت آمد كرت ديگر سلطنت جرجان را بوى تفويض فرمود و بعد از آمد شد رسل و رسايل و تمهيد قواعد عهد و پيمان خاقان عاليمكان مجددا نشان ايالت آنملكت را نزد شاه‌زاده فرستاد و عزم مراجعت بمستقر جاه و جلال جزم كرده عنان‌يكران بصوب خراسان انعطاف داد و در اثناء راه قامت قابليت ميرزا محمد محسن را بخلع طلادوز كه خنجر مرصع زيب و زينت بخشيده بتجديد ايالت ولايت طوس و مشهد مقدسه و ابيورد و نسا و يازر و درون را برأى صوابنمايش متعلق گردانيد و او را شرف رخصت ارزانى داشت و باوجود وفور سرما و بارندگى در طى مسافت طريقه مسارعت بتقديم رسانيد ذكر انتقال مقرب حضرت سلطانى از منزل فانى بسراى جاودانى و نزول رايات نصرت آيات خاقانى در مستقر سرير اقبال و كامرانى از مطلع ضماير فضايل مآثر ناظمان مناظم سخندانى نير عالم‌افروز اين معانى طالع است كه جناب جلال سبحانى اشراف طبقات انسانى را بشرف ( وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ ) مشرف گردانيده و بتشريف خطاب ( يا ابن آدم خلقت العالم لاجلك و خلقتك لاجلى ) فرق مباهات ايشان را باوج سموات رسانيده پس نتواند بود كه دار قرار و فضاى اقتدار آن نوع گرامى غير اينمرحله بىاعتبار و سراى ناپايدار جائى نباشد بيت دنيا بنزد اهل خرد بس محقر است * يا آفتاب قدر تو از ذره كمتر است بلكه مناسب علو شأن و رفعت مكان طايفهء كه خلعت افتخارشان بطراز ( وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلًا ) مطرز شاهد آن است كه بيش از چند سال در اين منزل پرملال نپايند و چون نداى ( يا أَيَّتُهَا