غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

254

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ) شنوند بىشايبه اهمال برياض دلگشاى خلد برين انتقال نمايند بقدم همت از مضيق زحمت و تباهى بسعت نامتناهى خراميد و بديده بصيرت نظارهء عالم ملكوت نموده ( فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ ) مقدر بيارامند بيت برين سراى فنا دل منه كه جاى دگر * براى مسكن تو بركشيده‌اند قصور هرچند عارف خبير داند كه غرض از ترتيب اين تشبيب چيست و مقصود از تمهيد اين تقرير واقعهء ناگزير كيست خامهء مشگين عمامه كسوت سوگوارى پوشيده كيفيت آن مصيبت را به اين عبارت در سلك تحرير مىكشد كه در روز دوشنبه پنجم جمادى الاخرى قاصدى قمر مسير از اردوى اعلى بدار السلطنهء هرات رسيد و اين بشارت رسانيد كه مواكب كواكب مراتب بر جناح استعجال متوجه مستقر سرير سلطنت و استقلال است و از اهتراز نسايم اين خبر بهجت‌اثر در قلب زمستان رياض آمالى و آمال متوطنان آن ديار خضرت و نظارت پذيرفته خواص و عوام فرق انام را فرح و انبساط تمام دست داد و روز سه‌شنبه نماز پيشين مقرب حضرت خاقان ظفرقرين امير نظام - الدين على شير با جمعى از اجلهء اصحاب و اعزهء احباب برسم استقبال متوجه گشته شب چهار شنبه در رباط پريان منزل گزيد و روز ديگر از آن‌جا برباط پايان تشريف برده در آن مقام خبر قرب وصول موكب همايون استماع نمود و در اكثر آن شب از غايت شعف به ادراك شرف ملازمت خاقان كام‌كار بيدار بود و در وقتى كه رايضان تقدير محفه زرنگار خسرو ثوابت و سيار را بر توسن سپهر دوار بستند به صحت و سلامت سوار شده بجانب رباط امير محمد ولى بيك كه در آن شب محل نزول خاقان منصور بود توجه فرمود و بعد از طى اندك مسافتى فوج‌فوج از ملازمان ركاب سعادت انتساب از پيش رسيده بتقبيل انامل فياض آن‌جناب سرافراز مىگشتند و نوازش مىيافتند و در موضعى كه مشهور است بخواجه عباس محفه محفوف بدولت و اقبال خاقان ستوده‌خصال از دور به نظر درآمده عالىجناب معالى سپاه خواجه شهاب الدين عبد اللّه پيشتر راند و مقرب حضرت سلطانى آن حاوى كمالات نفسانى را در آغوش مهربانى كشيد و مراسم پرسش بتقديم رسانيد و هنوز از سخن فارغ نگشته بود كه تغيير تمام به حال آن امير عالىمقام راه يافته از غايت اضطراب گفت كه خواجه عبد اللّه از من واقف باش و مقارن آن سخن محفه حضرت خاقانى نزديك رسيده مقرب حضرت سلطانى از اسب فرود آمد تا پيش رفته بعزّ معانقهء پادشاه عالم‌پناه معزز گردد و چون پاهاى آن‌جناب را قوت رفتار نمانده بود يكدست بر دوش خواجه عبد اللّه و دستى ديگر بر كتف مولانا جلال الدين قاسم خواند امير انداخته بلطائف الحيل خود را نزديك بمحفه رسانيد و بتقبيل انامل فياض قيام نموده بواسطهء استيلاء ضعف همانجا بنشست و هرچند خاقان سعادتمند به زبان تلطف و دلجوئى آن امير صافى ضمير را مخاطب ساخته احوال پرسيد اصلا جواب نتوانست گفت و اينمعنى موجب پريشانى خاطر خاقانى شده فرمود كه آن‌جناب را در محفهء خاصه كه كوتل بود خوابانند و همان‌شب به شهر رسانند و خواجه عبد اللّه را بتعهد حال آن مهر سپهر فضل و كمال بازداشته بنفس نفيس متوجه رباط پريان گشت آن‌گاه علامات سكته در نبض و بشرهء مقرب حضرت سلطانى ظاهر شده