غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

245

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

آورد و بعد از وصول بحدود ابيورد كپك ميرزا مقدم برادر بزرگتر را باقدام عزاز و احترام استقبال كرده مراسم نياز و پيشكش باحسن وجهى بجاى آورد و آن دو درى سپهر سلطنت و جهانبانى را در يك برج مقارنه روى نموده در تمشيت امور جهانگيرى قرعه مشورت درميان انداختند و خاطر بر محاربه پدر بزرگوار قرار داده پنج شش هزار سوار جرار مجتمع ساختند و اين خبر در منزل بابا خاكى بسمع اشرف آن آفتاب اوج شرفناكى رسيده امير مبارز الدين محمد ولى بيك را باعلاء درجه رعايت و تربيت رسانيد و بمنصب حكومت دار السلطنهء هراة سرافراز ساخته بدان‌جانب روان گردانيد بعد از آن موكب ظفرنشان جهت اطفاء نيران طغيان شاهزادگان بجانب ابيورد توجه نمود و خاقان منصور باوجود ضعف مزاج شريف به قوت دولت در محفه نشسته بسرعت تمام طى مسافت مىفرمود ابو المحسن ميرزا و محمد محسن ميرزا چون از قرب وصول لواء جهان‌گشا خبر يافتند از ابيورد بيرون رفته عنان بارهء گيتىنورد بصوب ولايت نسا تافتند و خاقان منصور در اثناء راه خبر توجه فرزندان را استماع نموده تصور فرمود كه داعيهء مقابله و مقاتله ندارند بلكه گريز بر ستيز اختيار كرده نقش كلمهء ( الفرار مما لا يطاق ) بر صحيفه خواطر مينگارند بنابرآن ابو المنصور مظفر حسين گوركان و حيدر محمد ميرزا و ابن حسين ميرزا و امير شجاع الدين محمد برندق برلاس را با اكثر لشگر ظفراقتباس بتكامشى ايشان روان ساخت و بنفس نفيس در حركت تانى فرموده بآهستگى رايت نهضت مىافراخت و چون شاهزادگان نزديك بحلوا چشمه رسيدند بخلاف متصور شنيدند كه ابو المحسن ميرزا و محمد محسن ميرزا بغرور موفور منتظر رزم و پيكار ايستاده‌اند و قلب ميمنه و ميسره مرتب ساخته دل بر اشتعال نايرهء قتال نهاده‌اند لا جرم ايشان نيز بتعبيه سپاه پرداخته ماهچهء علم نصرت‌نشان مظفر حسين گوركان از افق قول طلوع نمود و در برانغار حيدر محمد ميرزا توقف كرده جوانغار را بوجود ابن حسين ميرزا استحكام افزود و از آنجانب ابو المحسن ميرزا در قلب لشگر جاى داشت و كپك ميرزا در برانغار رايت شوكت برافراشت و ابراهيم ترخان در جوانغار بايستاد و به اين ترتيب هردو سپاه روى برزم‌گاه شتافت و در دشت حلوا چشمه تقارب فريقين بتلاقى انجاميد و دليران روز پيكار درهم آويخته كام جان جمعى از جوانان بسبب تجرع جام ناخوشگوار مرك تلخ گرديد پيكان تيرديده‌دوز چشمه چشمه خون از فوارهء دل‌ها روان ساخت و شعلهء سنان سينه‌سوز جان مهوشان را در محاق احتراق انداخت شمشير آبدار از خون خوبان شيرين‌گفتار جوئى جارى گردانيده و نيزه ثعبان كردار نخل قامت دليران كبك رفتار را از پاى درآورده بر خاك هلاك خوابانيد نظم ز تيغ خون‌فشان و خنجر تيز * ز پيكان خدنك فتنه‌انگيز چنان ؟ ؟ ؟ ريختند اهل تهور * كه حلوا چشمه شد جوئى ز خون پر و در آن روز هولناك از جوانغار شاهزادگان ابراهيم ترخان بر برانغار سپاه نصرت‌نشان حمله كرده حيدر محمد ميرزا تاب آن صدمه نياورد و عنان يكران بوادى فرار تاخت و كپك ميرزا ميمنه لشگر خود بر ابن حسين ميرزا تاخته آن شاهزاده نيز انهزام يافت مظفر حسين گوركان كه در