غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
227
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
محافظت شهر و قلعه قرار دادند آنگاه پادشاه عاليجاه خواجه مولانا قاضى و اوزون حسن خواجه را برسم رسالت نزد ميرزا سلطان احمد فرستاد و رعايت طريقه ادب نموده پيغام داد كه چون بغايت ظاهر است كه آنحضرت سمرقند را گذاشته در اندجان ميل اقامت نخواهند فرمود لايق دولت چنان مينمايد كه حكومت اينولايت را باينجانب تفويض فرمايند و بسد دروب نفاق و مخالفت اشارت نموده ابواب وفاق و رافت برگشايند تا اين مخلص كه نواب كامياب را بمثابهء فرزند است مدت العمر بر شارع مستقيم نوكرى و اطاعت بوده پيرامن خلاف و نزاع نگردد سلطان احمد ميرزا كه جبلت بىحيلتش بصفت مروت و انسانيت مفطور بود از استماع اين پيغام متاثر گشت و خيال صلح فرمود اما ميسر نگرديد و در جواب سخنان سنجيده ايلچيان كلمات پريشان بر زبان آورد و كوچ كرده در نزديكى شهر منزل گزيد در آن اثنا به محض مشيت ايزد سبحانه و تعالى صورتى چند روى نمود كه وقوع آن مستلزم قوت دولت پادشاهى و مستوجب ضعف طالع ميرزا سلطان احمد ؟ ؟ ؟ اول آنكه در زمانيكه سپاه سمرقند در حينى كه از سيه آب كه نزديك باندجان واقعست ميگذشت بواسطه ازدحام خواص و عوام اسب و شتر بسيار در سيه آب افتاده روى بچراگاه عدم آورد و ديگر آنكه همدران ايام در معسكر سمرقنديان وباء اسب وقوع يافته طويله طويله بارگير لشگريان سقط شد و ديگر آنكه يوما فيوما اخلاص و يكجهتى مردم اندجان از خرد و كلان نسبت به حضرت پادشاهى از بيشتر پيشتر ميگشت و هر كس از ايشان اندك جراتى داشت پاى در ميدان محاربه و مدافعه سمرقنديان نهاده از سر جان درميگذشت بنابرآن سلطان احمد ميرزا طالب مصالحه گشت و درويش محمد ترخان را كه خال رخسار حالش بود از يكفرسخى اندجان جهة تمشيت آن مهم نامزد فرمود و امير درويش محمد بعيدگاه شتافت و حضرت پادشاهى حسن يعقوب را بملاقات او امر نمود و آن دو امير در موضع مذكوره يكديگر را ديده سخنى چند در باب موافقت عم بزرگوار و برادرزادهء عاليمقدار مذكور گرديده هريك بجاى خود مراجعت كردند و بعد از آن سلطان احمد ميرزا بصوب سمرقند بازگشت چنانچه نوشته شد در اثناء راه بسبب حلول اجل طبيعى درگذشت اما سلطانمحمود خان كه از طرف ديگر متوجه تسخير فرغانه بود بجانب اخسى شتافته خيال محاصره نمود و در آنوقت جهانگير ميرزا در قلعهء اخسى تشريف داشت و از امرا على درويش و ميرزا قلى كوكلتاش و محمد باقر و شيخ عبد اللّه ايسلك آغا و ويس لاغرى و مير غياث طغائى در ملازمت آن درى برج فرمانفرمائى بودند و بعد از وصول سلطانمحمود خان بدان نزديكى سيلاب رعب و هراس اساس ثبات امرا و نوئينان را اندراس داده از اخسى بكاسان كه اولگاء ويس لاغرى بود رفتند و در آنزمان سلطان ناصر ميرزا بمناسبت آنكه ويس اتكه او بود در آن حصار روزگار ميگذرانيد و خان از اينمعنى خبر يافته بدانجانب شتافت و جماعت مذكوره باظهار اطاعت مبادرت نموده كاسان را بنواب كامياب درگاه خاقان