غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

228

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

سپردند و مير غياث طغائى حلقهء ملازمت آن آستان در گوش كشيده ويس لاغرى در خدمت سلطان ناصر ميرزا باردوى سلطان احمد ميرزا رفت و آنحضرت محمد مزيد ترخان را بمحافظت شاه‌زاده امر نمود و سلطانمحمود خان بعد از تسخير كاسان به ظاهر اخسى خراميده چند نوبت باشتعال نيران محاربت اشتغال نمود اما كارش از پيش نرفت و بنابر عارضهء كه دست داد راه ولايت خويش پيش گرفت و مقارن آنحال ابا بكر كاشغرى كه داعيهء سرورى داشت و سر نزد هيچ صاحب افسرى فرود نمىآورد و در كاشغر و ختن حكومت ميكرد لشگر بحدود اور كند كشيد و قلعهء طرح انداخته بتعذيب عباد و تخريب بلاد مشغول گرديد و خواجه قاضى و اكثر امرا بدفع او مامور گشته ابا بكر دانست كه مرد ميدان ايشان نيست و خواجه قاضى را واسطه گردانيده بانواع سخنان فريبنده سران سپاه را بمصالحه راضى ساخت و رايت مراجعت بصوب كاشغر برافراخت و چون خاطر عاطر پادشاهى از امثال اين امور فراغت يافت متوجه تنسيق مهمات فرغانه گشته حكومت‌اند جان و منصب سرانجام مهام ملكى و مالى را بحسن يعقوب داد و زمام ايالت ولايت اوش را در قبضهء اقتدار امير قاسم قوچين نهاده بامارت اخسى و مرغينان اوزون حسن و على دوست طغائى متعين شدند و برين قياس ساير امرا و آنچكيان بمناصب مناسب مفتخر و و مباهى گشتند در خلال اين احوال سلطانمحمود ميرزا كه پس از فوت برادر بدار الملك سمرقند آمده بود و دختر سلطان احمد ميرزا آق بيگم را در سلك ازدواج سلطانمسعود ميرزا كشيده مصحوب و عبد القدوس مرجى و اتاساچيق به نظر پادشاه عالى گوهر فرستاد و سخنان عطوفت‌آميز مودت‌انگيز پيغام داد و چون ميان او و حسن بن يعقوب قرابتى واقع بود عبد القدوس خفية حسن بن يعقوب را بلطف و عنايت سلطانمحمود ميرزا اميدوار گردانيد و از جاده دولتخواهى حضرت پادشاهى درگذرانيد و پس از مراجعت عبد القدوس بپنج ششماه حسن اطوار مستحسن تغيير داده باظهار شعار كفران نعمت مبادرت نمود و قصد كرد كه ميرزا جهان‌گير را بسلطنت موسوم ساخته نواب كامياب پادشاهى را از اندجان بهرطرف كه خواهد روانه گرداند بنابرآن خواجه قاضى و امير قاسم قوچين و على دوست طغائى و اوزون حسن و بعضى ديگر از مخلصان پادشاه زمن باستصواب اين دولت بيگم كه جدهء آنحضرتست خواطر بر آن قرار دادند كه حسن يعقوب را بىاختيار ساخته بهروجه كه ممكن باشد در دفع شر او كوشند آنگاه در ملازمت پادشاه عاليجاه متوجه ارك كه مسكن حسن بود گشتند و حسن در آنوقت بصحرا رفته بجانور پرانيدن اشتغالداشت از كيفيت حادثه خبر يافته بصوب سمرقند روانه شد و چون بكند بادام رسيد به خيال فاسد و انديشهء فساد عنان عزيمت به طرف اخسى انعطاف داد و حضرت پادشاه از مراجعت او آگاه شده بعضى از امرا با فوجى از عساكر مظفرلوا متوجه استيصال او گشتند و زمرهء از ايشان برسم منغلاى پيشتر روان شدند و حسن بر توجه مقدمهء سپاه صف‌شكن وقوف يافته نيمه‌شبى بر سر ايشان تاخت و نوكران او آغاز شبه كرده تير يكى از ايشان بر مقتل حسن