غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

224

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

كا كه در خواجه كفشگر بود رفت و همانلحظه جمعى از ترخانيان كه بر در آن خانه ايستاده بودند فرار ميرزا بايسنقر را دانسته بروز ديگر بهيئت اجتماعى متوجه عتبه كعبه مرتبه خواجه‌كا گشتند و شاه‌زاده را طلبيدند خدام ذوى الاحترام آنخواجهء عاليمقام بآمدن ميرزا بايسنقر بآن‌جا معترف نگرديدند و ترخانيان ادب نگاهداشته مراجعت نمودند و ميرزا سلطانعلى را بر تخت شاهى نشانده در تمشيت آن مهم متحير و متفكر بودند بعد از دو سه روز هدايت‌پناه افتخار الاكابر و الاعاظم خواجه ابو المكارم كه همه‌كس تعظيم و حرمت آن جناب بجاى ميآورد و آن‌جناب را از اولاد صاحب هداية مىشمارد و ابا عنجد ملاذ اعيان و اشراف ماوراء النهر بود و منصب شيخ الاسلامى آنمملكت تعلق بدان خاندان عالىشان مىداشت بموافقت امير احمد حاجى و بعضى ديگر از شجعان سپاهى و جمعى كثير از سالكان مسالك دولت‌خواهى جهة مخالفت ميرزا سلطانعلى و ترخانيان بجانب قلعه توجه نمودند و اكثر عوام سمرقند هجوم كرده ميرزا بايسنقر را از خانه خواجه‌كا بيرون آورده در مخالفت اهل خلاف موافق بودند بنابرآن ترخانيان از محافظت قلعه عاجز گشته محمد مزيد ترخان از راه دروازه چهار راهه متوجه بخارا شد و سلطان على ميرزا و درويش محمد ترخان اسير سرپنجه تقدير گشتند و در وقتى كه بايسنقر ميرزا خانهء امير احمد حاجى را بعز وجود فايز الجود زيب و زينت بخشيده بود درويش محمد ترخان را پيش آوردند عرق خجالت بر جبينش نشسته و از غايت دهشت لب از گفت‌وگوى فروبسته ميرزا بايسنقر ازو يكدو سخن پرسيد و جواب مطابق صواب نشنيد آنگاه فرمان واجب الاذعان بقتلش نافذ گشت و همان ساعت دست سياست بساط حياتش درنوشت و چون نوبت بتأديب سلطان على ميرزا رسيد حكم شد كه جهان‌بين شاه‌زاده را ميل كشند و فرمان‌بران آنحضرت را از كو كه سرا بيرون آورده شخصى كه مباشر آن امر بود به اختيار بر وجهى ميل آتشين را بديده آن قرة العين سلطنت درآورد كه آسيبى به قوت باصرهء او نرسيد و سلطانعلى ميرزا از اظهار آنحالت ساكت بود و در خانه حضرت ولايت انتما خواجه قطب الدين يحيى منزل گزيد و بعد از دو سه روز باستصواب آن جناب بصوب بخارا گريخت و بدين سبب ميان مخاديم عظام زبدة الاوليا خواجه‌كا و خواجه يحيى رشته لوازم اخوت بگسيخت زيرا كه خواجه‌كا در مقام انتظام مهام بايسنقر ميرزا بود و خواجه يحيى سلطان على ميرزا تقويت و تربيت ميفرمود القصه بعد از رفتن سلطان على ميرزا ببلدهء بخارا بايسنقر ميرزا را لشگر بدانصوب كشيد و ميرزا سلطان على نيز سپاه بخارا و حدود آن را فراهم آورده باتفاق امراء ترخانى متوجه ميدان قتال گرديد چون تلاقى فريقين روى نمود دست قضا ابواب جنك و شين برگشود سلطان ميرزا بديدن پيكر فتح و ظفر اميدوار گشته بايسنقر ميرزا بصوب سمرقند گريخت و امير احمد با بسيارى از سمرقنديان گرفتار گرديدند و بخاريان اكثر گرفتاران را معروض تيغ سياست گردانيدند بعد از آن سلطانعلى ميرزا كمند همت بلند بر كنگره تسخير سمرقند افكنده از عقب برادر توجه