غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
222
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
طالع همايون چه شعبده انگيزد كه خار آن انديشه از شاهراه اقبال برخيزد و بارى عنايت ملك معبود كدام كوكب مسعود از اوج مقصود طالع گرداند كه تيرگى غبار آن دغدغه را بروشنى فراغت رساند درين حين نير سعادت مآثر غيبى از مطلع مرحمت لا ريبى طلوع نموده معسكر ظفر اثر منور گشت و ماهچهء رايت فيروزى آيت كوكب سعد سلطنة بر مفارق منتظران موكب سپهرمراتب پرتو انداخته طنطنهء كوس بشارت از ايوان كيوان درگذشت تبيين اين مقال آنكه سلطان مسعود ميرزا كه بواسطهء عصيان امير خسرو شاه از ولايت حصار شادمان روى اميد بدرگاه سلاطينپناه آورده بود در آن صباح كه خاقان منصور بآراستن لشگر دشمنشكن مشغولى مىنمود با پانصد نفر از هژيران بيشهء مصاف ع همه سنكفرساى آهن شكاف بيكناگاه باردوى همايون رسيده بيمن مقدم آن شاهزاده مظفرلوا شاه و سپاه بطلوع اختر نصرت و ظفر واثق گشته خاطر همگنان مطمئن گرديد و همان لحظه امير مبارز الدين محمد ولى بيك و امير عمر بيك و امير بابا على از استرآباد و فريدون حسين ميرزا و امير عبد اللطيف بخشى و ساير امراء ايلغار از طرف سبزوار بمعسكر فيروزى مآثر رسيدند و متشمر جنك و پيكار گشته صف كارزار مرتب گردانيدند نظم چو آن زيبندهء ديهيم و اورنك * بميدان دليران كرد آهنك ز هرجانب سپاهى در رسيدند * به قصد دشمنان صف بركشيدند بلى هرگه جنود بخت سرمد * كند امداد سلطان مويد هزاران عقده گر افتد بكارش * به آسانى گشايد كردگارش و از آن جانب چون بديع - الزمان ميرزا و شجاع بيك بنواحى النكنشين رسيدند بخلاف متصور اردوى همايون را از پياده و سوار بسيار مشحون ديدند در غايت دهشت و حيرت دست اضطرار باستعمال آلت كارزار بردند و صداى نفير و سورن در خم طاق نيلگون گردون افكنده حمله كردند و بهادران لشگر نصرتنشان باقدام مدافعت و ممانعت پيش رفته آتش پيكار بنوعى بر افروخت كه دل بهرام خنجرگذار بر كشتگان معركه بسوخت چشمهء نوربخش آفتاب از غبار سم باد پايان تيره شده و چشمهاى كواكب ثواقب از شعلهء تيغ و سنان پهلوانان خيره گشت نظم ز جوشن سواران در آن ناحيت * گذرگاه شد تنك بر عافيت ز خون دليران گلگونعذار * النكنشين گشت چون لالهزار به گوش جوانان پولاد ترك * زبان سنان گفت پيغام مرك و هنوز نصفى از روز نگذشته بود كه سپاه خاقان عالىجاه غالب گشته آثار انكسار بر صفحات احوال لشگر زمين داور و قندهار ظهور نمود و بديع الزمان ميرزا از مقاتله عاجز شده از راه برسين به طرف جبال غور توجه فرمود و فوجى از امرا و لشگريان خاقان مظفرلوا بتكامشى شاهزاده عنان عزيمت انعطاف داد و تيغ خونريز بدست گرفته درپى مواكب اوفتادند از جمله امير عمر بيك بدانحضرت نزديك رسيد و هرچند ملازمان ركاب سعادت اياب بازگشته برو حمله مىكردند باز نمىگرديد عاقبت شير بيشهء پيكار امير يوسف اسفنديار نيزهء كه در دست سلطان بديع الزمان ميرزا بود ستانده بىاز آنكه روى به طرف خصم آرد چنان بر دهن امير عمر بيك زد كه چند دندانش شكسته