غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

209

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

دليران جانبين بتهيهء اسباب مصاف پرداخته مبتلى و اطمينان خواطر لب ميگشودند ذكر واقعه هايله پيل چراغ و فرونشستن چراغ امنيت و فراغ صباحى كه از اهتزاز صرصر قضا و قدر چراغ نمايش مواكب كواكب در شبستان آسمان منطقى گرديد و از قضاى مشيت مالك الملك اكبر لواى كشورگشاى جمشيد خورشيد بافق فتح و فيروزى رسيد خاقان منصور قلب ميمنه و ميسرهء سپاه ظفرپناه را بنور طلعت شاه‌زادگان آفتاب احتشام و فر وجود نوئينان بهرام انتقام زينت و استحكام داده بميدان جنك و معركهء نام و ننك فرستاد و بنفس همايون متعاقب ايشان بر سبيل تأنى در حركت آمد و از آنجانب ميرزا بديع الزمان نيز بتعبيه لشگر فتنه‌انگيز قيام نموده شبديز عزم بمهميز ستيز تيز ساخت و روى بميدان رزم آورده اعلام قتال و جدال بر افراخت در ميان درهء پيل چراغ تقارب فريقين بتلاقى انجاميد و غريو كوس و سورن زلزله در زمين و زمان انداخته علامت صور اسرافيل ظاهر گردانيد و بباد حملهء يلان چراغ زندگانى پردلان فرونشاند و شعلهء سنان پهلوانان خرمن حيات شجعان بسرحد احتراق رساند گوهر حسام زمردفام از خون كشتگان رنك ياقوت رمانى گرفت و صفحهء خنجر الماس اثر از حلق افتادگان گونهء لعل بدخشانى پذيرفت نظم ز خون يلان سنك شد لعل‌گون * روان شد به روى زمين جوى خون بهرسو سر سرورى نامجوى * بميدان در افتاده مانند گوى در اثناء آن احوال و خلال آن اهوال هماى چتر همايون فال خاقان ستوده‌خصال قبال اقبال سايه بر آن معركه انداخت و چشم بديع الزمان ميرزا بر ماهچهء لواء كشورگشا افتاد عنان تمالك و تماسك از دست داده توقف در برابر همچنان پدرى از مقتضاى رعايت ادب مستبعد شمرده از راه اختيار يا اضطرار پشت بر ميدان كارزار گردانيده روى بوادى فرار آورد لا جرم دلاوران موكب نصرت نشان از سر اقتدار آغاز سرافشانى كرده شاهى عرب را با فوجى از مخصوصان شاه‌زاده بتيغ بىدريغ بگذرانيدند و زمرهء را با سيرى گرفته حسب و الحكم اكثر ايشان را نيز شربت هلاكت چشانيدند و چون بديع الزمان ميرزا عنان يك‌ران بصوب فرار تافت بواسطهء تنگى آن راه و ازدحام خيل سپاه نتوانست كه بر سبيل سرعت از غرقاب هيجاخود را بساحل نجات رساند و با طايفهء از خواص كه ملازم موكب سعادت اختصاص بودند بر پشتهء صعود نموده از طريق غير معهود طى مسافت فرمود ناگاه بر فراز كوهى يك‌انداز رسيد كه از هيچ طرف آن پياده را نزول ممكن نبود تا بسواره چه رسد و حال آنكه ابو المحسن ميرزا به حكم خاقان مظفرلوا به قصد گرفتن برادر بزرگوار از عقب در غايت سرعت ميامد لا جرم بديع الزمان ميرزا متحير گشته پياده شد و ملازمان ركاب عالى چند فوطه و دستار بر سر هم بستند شاه‌زاده دست در آن زده پايان رفت و راقم حروف بعد از پنج شش سال از حدوث اين واقعه در ملازمت سلطان بديع الزمان ميرزا بدانموضع رسيده و