غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
208
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
نصيحت بجاى آورد ليكن فايدهء نداد لا جرم بىتحمل شده قصد فرمود كه با وجود ضعف مزاج و فقدان قوت سوارى در آن زمستان لشگر نصرتنشان بحدود بلخ رسانيده بديع الزمان ميرزا تاديب بليغ نموده از سلوك طريق عقوق منزجر گرداند اما مقرب حضرت سلطانى امير نظام الدين على شير بعرض رسانيد كه اگر فرمان همايون نفاذ يابد بنده ببلخ رفته ميرزا بديع الزمان را نصيحت نمايم و بكمال عواطف پادشاهانه اميدوار ساخته نوعى سازم كه از باديه دلازارى بشارع خدمتگارى ؟ ؟ ؟ دو اينمعنى موافق مزاج همايون افتاده امير على شير روى به مقصد نهاد و چون نزديك بآنبلده رسيد شاهزاده شرط استقبال مرعى داشته مقدم شريف آنمهمان عزيز را مغتنم شمرد و در لوازم تعظيم و حرمت مبالغه كرده باحسن وجهى مراسم رافت و ضيافت بجاى آورد و امير صايبتدبير بحسن تقرير ميرزا بديع الزمان را پند داده از سلوك طريق خلاف تخدير نمود و برعايت حقوق والد بزرگوار و استرضاء خاطر خاقان كامكار تحريص فرمود و آنسخنان در ضمير منير ميرزا بديع الزمان مأثر افتاده مىخواست كه سركار بلخ را بمظفر حسين ميرزا باز گذارد و مقرب حضرت سلطانى را با حصول آمال و آمانى رخصت انصراف دهد كه ناگاه بحسب تقدير امرى ظاهر گشت كه از سر مصالحه بيكبارگى درگذشت صورت حادثه آنكه در آن اوان كه امير على شير در بلخ بود و بصيقل كلمات حكمت آيات زنك نقار از مرآت خاطر بديع الزمان ميرزا ميزدود خاقان منصور بنابر اغواى خواجه نظام الملك و بعضى ديگر از مقربان نمىخواستند كه امر مصالحه بسعى امير على شير تيسير پذيرد بنام امير اسلام برلاس كه كوتوال بلخ بود نشانى ارسال فرمود مضمون آنكه هرگاه بديع الزمان ميرزا برسم شكار از شهر بيرون رود بايد كه دروازها بركشيده نگذارى كه ديگر به آن بلده درآيد تا بمزيد عنايت و التفات ما اختصاص يا بى و اين نشان بنابر اقتضاء قضا به نظر بديع الزمان ميرزا رسيده از شفقت پدر بزرگوار نوميد گشت و امير عليشير را بيحصول مقصود رخصت داده از مقام موافقت درگذشت و مقرب حضرت سلطانى در تخت سفر بپايهء سرير خاقانى رسيده آنچه ديده بود و شنيده معروض گردانيد و در باب اطفاء آتش غضب پادشاهى كه صفت التهاب داشت مساعى جميله بتقديم رسانيد اما اصلا نتيجهء بر آنترتيب نيافت و خاقان منصور ميرزا مظفر حسين را با امير محمد برندق برلاس و امير ناصر الدين عمر بيك بجانب استرآباد فرستاد و بنفس نفيس عنان عزيمت به طرف بلخ تافت و در اوايل فصل بهار با لشگرى بعدد اوراق رياحين و ازهار از تخت سفر عازم استيصال نهال اقبال پسر گشته توجه نمود و بديع الزمان ميرزا اينخبر شنوده ابواب انعام و احسان بر روى امرا و لشگريان بازگشود امير نظام الدين شيخ على طغائى را بحكومت و محافظت شهر و قلعهء بلخ مقرر ساخت و در شعبان سنهء اثنى و تسعمائه باستقبال والد نامدار از آن بلده بيرون خراميده رايت قتال جدال برافراخت و از راه جوزجانان بالنك بيگى شتافته در دهانهء دره پيل چراغ قبهء بارگاه باوج مهر و ماه رسانيد و از اينجانب مواكب گردون مراتب خاقان نيز از ميمنه گذشته آنطرف درهء مذكوره را معسكر همايون گردانيد و در آنشب پر تعب پدر و پسر به قصد يكديگر كمر بسته تا روز در انديشهء كارزار بودند و