غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

185

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

بحشمتى كه ديدهء گردون پير در نظارهء آن حيران ماند و عظمتى كه برجيس روشن‌ضمير جهة دفع اصابت عين الكمال آيت ( وَ إِنْ يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا ) بر زبان راند بجانب خراسان روان ساخت و چون خبر قرب وصول آن دختر قمر پيكر بدار السلطنه هراة رسيد خاقان والاگهر به ترتيب طوى و آئين بستن شهر و كوى فرمانفرمود امرا و اركان دولت بسرانجام اسباب جشن و سور و ضروريات ايام نشاط و سرور مشغولى نمودند و در باغ جهان‌آرا براق آن كار كرده ابواب فرح و شادمانى بر روى روزگار صغار و كبار طبقات انسانى گشودند ارباب صنايع اصناف بدايع بظهور آورده از پل‌مالان تا باغ جهان‌آرا كوچها و بازارها را آئين بستند و چهار طاقها برافراخته تمامى جدران و دكاكين را بديباى چين و مخمل فرنك و اطلس ختاى و تا چه هفت رنك بياراستند و انواع تعبيها به صورتى پيراستند كه در تقرير چگونگى آن بنان بيان عاجز است و تحرير كيفيت آن از استطاعت قلم دو زبان متجاوز و اكثر حجله‌نشينان تتق خلافت و جهانبانى نثارها ترتيب كرده و در محفه‌هاى گوهر نگار نشسته باستقبال شتافتند و در دوازدهم ماه ربيع الاول سنهء مذكوره در سرمالان با آن ناهيد سپهر شهريارى ملاقات نموده از جانبين شرايط كشيدن پيشكش و نثار بتقديم رسانيدند و آنمقدار زر و گوهر ساچيق كردند كه قافلهء نياز از مرحله جهان رخت بربست و دست عنايت بخشندهء كارساز ابواب غنا بر روى مساكين و فقرا بگشاد و همان روز از پل مالان متوجه باغ جهان‌آرا گشته در تمامى آنراه كه زياده بر يك فرسخست از دو طرف مغنيان خوش‌آواز و سازندگان نغمه‌پرداز بنواى رود و سرود و صداى چنك و عود اداى تهنيت مينمودند و در هرچند قدم امرا و اركان دولت خاقان منصور و شاه‌زاده محمد معصوم نقود موفور و اجناس نامحصور نثار عمارى زهرهء اوج نامدارى ميفرمودند و به اين ترتيب و آئين او را بباغ جهان‌آرا رسانيده قضاة و علما و اشراف و فضلا در مجلس همايون نشستند و بمقتضاى شريعت غرا آن دو شاه‌زاده حشمت قرين را با يكديگر عقد بستند و چون مشاطهء تقرير پردهء زردوزى روز از پيش روى عروسان شبستان آسمان برگرفت و ماه و مشترى در حجلهء نيلوفرى آغاز دلبرى كرده مقارنهء ايشان صفت بتيسير پذيرفت شاه‌زاده محمد معصوم بخلوتخانهء خاص خراميد و آن قمر پيكر زهرهء جبين را دربر كشيده كام دل ازو حاصل گردانيد بيت بالماس تجلد گوهرى سفت * كه نتواند قلم كيفيتش گفت روز ديگر كه فراشان قضا و قدر شاميانهء زرنگار آفتاب در فضاى بزمگاه سپهر برافراختند و از فروغ طلعت جمشيد خورشيد عرصهء ربع مسكون را منور و مزين ساختند بيت روز ديگر كه بزمگاه سپهر * گشت روشن ز نور طلعت مهر خاقان منصور در خرگاه سپهر اشتباه طوىخانه بر تخت بخت نشسته مجلس انس و بزم نشاط بنور جبين خورشيد قرين شاه‌زادگان عظمت‌آئين آرايش يافت و فروغ جامهاى شراب ارغوانى و شعشعهء رطلهاى راح ريحانى بر صفحات رخسار همگنان تافت تاب آفتاب عارض ساقيان سيمين ساق اطراف آن محفل را نور و صفا بخشيد و نغمات دلفريب مطربان خوش‌آواز حضور و سرور باده پرستان را زياده گردانيد نظم چو گلگون گشت از مى روى ساقى * نماند از هوش مستان