غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

156

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

بر دشمنان تاخته عقد جمعيت ايشان را كه ثريا مثال مجتمع بودند مانند بنات النعش متفرق و پريشان گردانيدند بيت بيك حمله آن شيرمردم شكار * برآورد از خيل دشمن دمار و برين قياس از جوانغار لشكر نصرت آثار سلطان احمد ميرزا و امير شيخ عبد اللّه و امير عبد الخالق و مينك بداغ سلطان و دولتخواجه اوزبك و از هراول امير مظفر برلاس با ساير بهادران ظفر اقتباس بر صف اعدا حمله آورده و آثار روز رستخيز ظاهر كردند و آن پلنگان قلهء جلادت و مردانگى و نهنگان لجه بسالت و فرزانگى در آنمعركه آنچه امكان ستيز و خون‌ريز بود بجاى آوردند و مردم سلطانمحمود ميرزا نيز پاى ثبات افشرده و دست تهور از آستين پهلوانى بيرون كرده جنگى در پيوسته كه چشم بسيط غبرا از شدت صدمت سم ستوران بصفت هباء منثورا آهنك هوا نمود و نقاب نعال مراكب مواكب آنمقدار گرد و غبار انگيخت كه آفتاب جهان‌تاب در نقاب اغبر مستور گشته چهره نگشود و لمعان سنان آتش‌فشان صاعقه سان خرمن زندگانى مىسوخت و پيكان سهام خون‌آشام برق كردار آتش جان‌سوز در كانون درون مىافروخت و شمشير آبدار از ريختن خون بسيار غبار صحراى پيكار مىنشاند و گرز گران‌سنك گردن گردان نرم ساخته ايشان را از پشت زين بر روى زمين مىرساند نظم چنان شعله زد آتش كارزار * كه دل سوخت مريخ را زان شرار چنان ريخت خون تيغ الماس‌گون * كه روى زمين گشت درياى خون عاقبت مبشر اقبال مژده ( وَ يَنْصُرَكَ اللَّهُ نَصْراً عَزِيزاً ) به گوش هوش خاقان مظفرلوا رسانيد و علامات عجز و انكسار صفحات احوال سپاه سلطانمحمود ميرزا بوضوح انجاميد جنود ظفر ورود خاقانى رايت فتح و فيروزى افراخته اعدا را منهزم ساختند و جمعى كثير از ايشان كشته نداى ( وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ ) در عالم انداختند و در آخر جنك قرب دويست سوار از سپاه سلطان محمود ميرزا بسر وقت بايقرا ميرزا كه با سى كس در برانغار لشگر فيروزى شعارا ايستاده بود رسيدند و ميرزا بايقرا بدفع ايشان مشغول گشته ناگاه بارگيرش بسر درآمد و آن جناب از پشت زين بر روى زمين افتاد و يك انگشت پايش شكست و دلاوران سپاه سلطانمحمود ميرزا آنخسرو عالىنژاد را گرفته هم‌راه گردانيدند و چون قدمى چند به طرف معسكر خويش رفتند ناگاه خبر گريز پادشاه ايشان بتحقيق انجاميد دست از ميرزا بايقرا بازداشته پاى در طريق فرار نهادند و آن جناب خود را به نظر برادر كامياب رسانيد و خاطر اشرف اعلى از آن دغدغه فارغ گرديد القصه خاقان منصور بعد از مشاهدهء پيكر فتح و ظفر و فرار دشمنان واژون اختر در منزل بهشت اثر نزول اجلال فرمود و امراء اسفنديار آثار و نوئينان رستم كردار را كه در آن معركه غايت شجاعت و پهلوانى بجاى آورده بودند باصناف عواطف پادشاهانه و انواع عوارف خسروانه مفتخر و مباهى گردانيد و مناصب عليه و مراتب سنيه عنايت فرموده پايه قدر و منزلتشان را بفرق فرقدين رسانيد از آن جمله احمد مشتاق را كه پاى جرأت در ميدان جلادت نهاده چند زخم خورده بود بايالت قبة الاسلام بلخ سرافراز ساخت و چتر ظفرپيكر همايون در ضمان حمايت قادر بىچون از منزل چمكمن