غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
150
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
غفلت و عدم شعور از هرويان خبرى نشنودم و آن شب سهشنبه 23 صفر بود و در وقتى كه ماه طلوع نمود ماهيچه علم آفتاب شيم پرتو وصول بر چشمهءخيز دوك انداخت و در آن موضع سپاه نصرتپناه جيبه پوشيده مستعد قتال گرديدند و بموجب فرمان واجب الادغان امير مظفر برلاس و شيخ ابو سعيد خان درميان و ابراهيم برلاس و درويش على ارلات با صد و پنجاه مرد شجاعت صفات جهة گشادن دروازهء بزرگ باغ زاغان پيشتر روان گشتند و حاجى محمد خسرو به مصلحت زمانگيرى از عقب امرا ايلغار در حركت آمده تا نزديك باغ زاغان رفته و بازگشته عرض كرد كه ميرزا يادگار محمد در غايت غفلت مانند بخت خود در خواب است و خاقان منصور از استماع اينخبر خوشدل و مسرور شده به راه كوچه خيابان بسان سيل شتابان روى به راه آورد و بعد از وصول بمزار علامهء رازى ميرزا كيچيك را بكمك امير مظفر ارسال نمود و دولنك اوزبك و سلطان خواجه اوزبك را با جماعتى از اوزبكان بدان دروازهء باغ كه متصل مدرسهء مهد مرحومهء گوهرشاد آغاست روانه گردانيد و ميرزا سلطان احمد را با فوجى از لشگريان به آن دروازه كه به طرف مزار پير مجرد خواجه ابو الوليد احمد است روان ساخت و امير ناصر الدين عبد الخالق و امير ولى بيك را به خانه امير فيروز شاه كه منزل امير على جلاير بود فرستاد و بنفس نفيس با هشتاد نفر از لشگر قيامت اثر از عقب امير مظفر نهضت فرمود و در اثناء راه يادگار مير آخور از پيش امير مظفر رسيد و عرض كرد كه امراء عظام دور از باغ زاغان را بسان مبانى دولت دشمنان درهمشكسته درآمدند لا جرم آنحضرت مانند شاهباز تيزپرواز بباغ زاغان شتافته تا باغ شمال كه خوابگاه ميرزا يادگار محمد بود عنانيكران بازنكشيد و خر - گاهى در نواحى قصر آن باغ مرئى گشته ببعضى از مخصوصان اشارت فرمود كه بآنخرگاه درآيند و هركس آنجا يابند بملازمت رسانند مقرب حضرت سلطانى امير عليشير قدم جلادت پيش نهاد و امير بابا على را كه در آنزمان نوكرش بود بدرون خرگاه فرستاد و او بعد از احتياط بازآمده عرض كرد كه درين خرگاه هيچكس نيست آنگاه خاقان منصور كوشك را احاطه كرده ملازمان موكب همايون را بصعود امر فرمود اما از هيچكس جوابى نشنود زيرا كه وهم بر ضماير آن جماعت استيلا يافته بود و آخر الامر امير - نظام الدين عليشير اجازت طلبيده اسب خود را با امير بابا على سپرد و شمشير از نيام كشيده مانند عصا بر دست گرفت و از راه غير معهود آغاز بالا رفتن كرد بعد از آن خاقان ظفر نشان امير قلعلى را نيز بان مهم مأمور گردانيد مقارن آنحال مهتر اسمعيل فراش از باغ بيرون تاخته دستهء شمعى بدست آورده روشن ساخت و بباغ درآورد و بدان سبب چراغ دولت ملازمان موكب همايون برافروخته بسوختن خرمن زندگانى دشمنان واثق گشتند و از محال متعدده بر آن قصر برآمدند و حاجى على پياده ميرزا يادگار محمد را بر وساده تنعم و نازخفته يافته دستگير كرد و امير قلعلى شاهزاده را از وى ستانده از راهى كه امير على شير صعود مىنمود پايان برد و كشانكشان به نظر پادشاه عاليشان آورد بيت تو را كه گفت كه در باغ عيش و مسند ناز * مى شبانه خور و خواب صبحگاهى كن