غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

97

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

ايلخان رسيده ايلچى نزد مستعصم فرستاده ابن عمران را طلبيد و خليفه مضمون اين مصراع را كه مصراع كم گير ز بغداد كهن زنبيلى * بخاطر گذرانيده ابن عمران را اجازت داد و او نزد ايلخان رفته عرض كرد كه اگر يرليغ شرف نفاذ يابد من لشگر پادشاه را به قدر احتياج تغار و علوفه دهم هرچند اين سخن بعدى تمام داشت اما هلاكو شحنهء جهة اين كار تعيين نمود و چون ابن عمران صاحب وقوف بود كه مردم يعقوبه و توابع آن غلات خود را در كدام موضع در زير زمين مستتر ساخته‌اند باتفاق شحنه بيعقوبه رفته به ترتيب سر چاهها مىگشاد و غله بمغولان مىداد و بدين واسطه مدت پانزده روز لشگرى به آن كثرت را بغله احتياج نشد و اين خدمت موقع قبول يافته تير تدبير ابن عمران بهدف مقصود رسيد و ايلخان بعد از فتح بغداد او را در دار السلام حاكم گردانيد حكم كرد كه ابن علقمى مامور و محكوم ابن عمران باشد و وزير ازين غبن و غصه بيمار گشته در همان چند روز درگذشت ذكر مراجعت هلاكو خان از دار السلام و بيان تسخير بعضى از ولايات شام چون خاطر ايلخان از مهم بغداد فراغت يافت عنان مراجعت بجانب آذربايجان تافت و بعد از وصول بمراغه در اواخر سنهء ست و خمسين و ستمائه سلطان بدر الدين لؤلؤ كه سبب استيلاء او بر ولايت موصل در اثناء ذكر آخرين سلاطين آن مملكت كه از اولاد عماد الدين زنگى ابن آقسنقر بود مسطور شده بدرگاه گيتى پناه رسيد و بنابرآنكه مدت نود سال از عمر عزيزش گذشته بود مشمول الطاف و اعطاف ايلخان گرديد و در ششم شهر شعبان رخصت يافته عنان مراجعت بموصل تافت و بعد از آن هلاكو خان ايلچيان بولايت شام فرستاده حكام آن ديار را بمطاوعت و انقياد دعوت نمود و در آن زمان ايالت بعضى از بلاد آن مملكت تعلق بگماشتگان پادشاه مصر داشت و در چند موضع ملك ناصر داود بن ملك معظم و ملك مغيث عمر بن عادل كه ذكر ايشان در ضمن قضاياء آل ايوب گذشت حكومت مىكردند و و ايشان ايلچيان ايلخانرا بر وفق مدعا بازنگردانيدند بنابر آن هلاكو خان عزم تسخير ولايات شام كرده نخست قاصدى نزد بدر الدين لؤلؤ فرستاد و پيغام داد كه ما ترا بواسطهء كبر سن ازين يورش معاف داشتيم اما بايد كه پسر خود ملك صالح را همراه لواى كشور گشاى گردانى و بدر الدين لؤلؤ بموجب فرموده عمل نموده ايلخان تركان خاتون دختر سلطان جلال الدين مينكرنى را بوى ارزانى داشت و در بيست و دوم شهر رمضان سنهء سبع و خمسين و تسعمائه بصوب مقصد نهضت نموده و چون بديار بكر رسيد پسر خود يشمت را با طايفه از امرا و بسيارى از سپاه شجاعت انتما بتسخير ميافارقين و ماردين نامزد فرمود و ملك صالح را باستخلاص آمد كه آن را حامد نيز گويند فرستاد و بنفس خويش بروحا رفته