غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

622

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

و بميرزا عبد اللّه موسوم گشت و در همين سال ميرزا محمد جهانگير بن ميرزا محمد سلطان بن ميرزا جهانگير بن امير تيمور گوركان كه بعز مصاهرت خاقان عاليمكان مشرف بود از عالم انتقال نمود و ايضا امير محمد درويش كه با آن حضرت دعوى خويشى ميكرد و داروغهء هراة بود راه سفر آخرت پيش گرفت و آن منصب بولد ارشدش سلطان ابو سعيد سمت تعلق پذيرفت . ذكر شمهء از صفات فارس مضمار تفاخر غياث السلطنه والدين ميرزا بايسنقر و بيان رحلت آن جناب از عالم فانى در ايام شباب و اوان جوانى ميرزا بايسنقر پادشاهى بود جامع محاسن شمايل و حاوى انواع مكارم و فضايل علو مكانش بمرتبهء كه تاجداران روزگار در بارگاه خلايق پناهش در صف نعال نشسته به آن افتخار كردندى و رفعت شانس بمثابهء كه تخت‌نشينان عاليمقدار در ركاب سعادت انتسابش غاشيهء چاكرى بر دوش گرفته لوازم فرمان‌برى بجاى آوردندى هماى عدل مرحمت گسترش در هواى فضاى جهان چنان پروبال اقبال بگشود كه كبوتر و قمرى در آشيانه باز و شاهين بفراغت مىغنود و غمام دست سخاوت پرورش به آن سان گوهر بارگشت كه شعشعه صحن زمين از اشعه سپهر برين بمراتب درگذشت لمعهء از رأى ملك آراى او اگر به پيكر قمر رسيدى سرمايهء نور تا صبح روز نشور بخورشيد بخشيدى و تير تدبير اصابت تاثيرش چون در شب ديجور حوادث لامع گرديدى ظلمت مصايب نوايب را باضاعت حصول نوادر مآرب مبذول گردانيدى با وجود وفور جاه و جلال و كثرت حشمت اقبال بمجالست ارباب علم و كمال بغايت راغب و مايل مىبود و در تعظيم و تبجيل اصحاب فضل و هنر در هيچ وقتى از اوقات اهمال و اغفال نمينمود و خردمندان كامل از اطراف و اكناف ايران و توران بهراة آمد در آستان مكرمت آشيانش مجتمع ميبودند و بلغاء وافر فراست و فصحاء صاحب كياست از اقطار امصار عراق و فارس و آذربايجان بدرگاه عالم نيامش شتافته صبح و شام ملازمت مينمودند و آن شاهزدهء عاليشان در تربيت و رعايت تمامى آنطائفه گرامى كوشيده همه را بوفور انعام و احسان مسرور و شادمان مىساخت و هركس از خوش‌نويسان و مصوران و نقاشان و مجلدان در كار خويش ترقى مىكرد بهمگى همت بحالش مىپرداخت بيت نبودى شه چو سلطان بايسنقر * بعقل و عدل و احسان و تهور و آن شاه‌زادهء عاليجناب در عنفوان اوان شباب بشرب شراب شعف تمام داشت و مجلس كامرانى و اوقات زندگانى را بىراح ريحانى و بادهء ارغوانى حرام مى - پنداشت هرصباح كه جام زرنگار مهر در بزم سپهر لامع شدى از ساقيان خورشيد عذار مى خوشگوار طلبيدى و هرشام كه قدح سيم اندام هلال در مجلس ثوابت و سيار بگردش در آمدى از دست خوبرويان ماه ديدار جام بادهء غمگسار در كشيدى چون اين معنى از حد