غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

569

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

روى باردوى ميرزا عمر آورد و بعد از يك هفته از رفتن دولت خواجه سلطان احمد به وطن مألوف شتافته بار ديگر بر سرير دولت نشست و در آخر سنهء ثمان و ثمانمائه كه ميرزا ابا بكر بمحاصره اصفهان اشتغال داشت و امير شيخ ابراهيم شروانى پيشتر بتبريز درآمده همت بر دفع شر اهل ظلم و تعدى مىگماشت سلطان احمد گروه انبوه از اوباش كرد و اويرات و احشام تراكمه فراهم آورده متوجه تبريز گشت اين خبر در ماه محرم سنهء تسع و ثمانمائه بسمع امير شيخ ابراهيم رسيده بر سبيل مشورت با امراء خود گفت كه آذربايجان سالهاى فراوان تختگاه آبا و اجداد سلطان احمد بوده است و ما نسبت به اين خاندان پيوسته طريق مودت و اتحاد مسلوك مىداشته‌ايم و بنابر آنكه دست ظلمه را از دامان عرض رعايا كوتاه گردانيم باينجا آمده بوديم حالا كه خداوند مملكت متوجه خانه خود شده مناسب آنست كه ما نيز بولايت خود رويم و خاطر برين جمله قرار يافته امير شيخ ابراهيم روى بولايت شروان آورد و در اواخر همان ماه سلطان احمد جلاير در دار الملك تبريز نزول كرد و تبريزيان شهر را آئين بسته اظهار فرح و سرور نمودند و پنداشتند كه چون سلطان مدتى كربت غربت كشيده و گرم و سرد روزگار چشيده ترك بعضى از افعال ناهنجار كرده باشد و خود او اصلا تغيير باطوار خويش راه نداده بود و در تبريز بساط عيش و نشاط گسترده اكثر اوقات بكبوتربازى و مصاحبت با پسران ساده عذار قيام مىنمود لاجرم امرا و اعيان ملك بجانب ميرزا ابا بكر مايل شدند و همدران اوان ميرزا ابا بكر باصفهانيان صلح‌گونه درهم بسته بعزم ستيز روى به تبريز آورد و سلطان از قدوم شاهزاده خبر يافته رعب و هراس به خود راه داد و روى بصوب بغداد نهاد و چون در آنسال نوايب فراوان بتبريزيان رسيده بود علت طاعون نيز روى نمود و مردم متفرق گشتند و ميرزا ابا بكر در هشتم ربيع الاول به آن بلده درآمده هيچكس را نديد لاجرم اظهار عدل و داد كرده استمالت نامها به اطراف و انجار ارسال داشت و حكم فرمود كه هيچ آفريدهء بهيچوجه متعرض رعايا نگردد و در آن اثنا شنود كه قرا يوسف قلعه اونيك را از دست ولد دورلداى انتزاع نموده و بسيارى از تراكمه پيش او جمع آمده‌اند و اموال فراوان دارند و خاطر بر حرب قرا يوسف قرار داده متوجه آنجانب شد و بعد از تلاقى فريقين سه روز متعاقب بين الجانبين مقابله و مقاتله روى نموده و روز سوم ميرزا ابا بكر بيسببى ظاهر قدم در وادى فرار نهاد و تراكمه غنيمت بىنهايت گرفته ميرزا ابا بكر تا مرند عنان بازنكشيد و سپاه او هرچه آنجا يافتند غارت كردند و بتبريز رفته آنجا نيز دست بغارت و تاراج برآوردند و چون شب شد شيخ قصاب كه با جمعى از تبريزيان از شهر گريخته بودند فرمود تا در صحرا آتش بسيار برافروختند و مردم ميرزا ابا بكر آتش ها را ديده پنداشتند كه تركمانان بتكاميشى ايشان آمده‌اند بنابر آن على الصباح ميرزا ابا بكر تبريز را گذاشته متوجه سلطانيه گشته بعد از آن امير قرا يوسف بنخجوان آمد و خواجه سيدى محمد كججى كه خلاصه خاندان مشايخ عاليشان بود نزد او رفته از بلياتيكه در آن اوقات بتبريزيان رسيده بود شمهء بعرض رسانيد و داروغه و استمالت نامه ستانده مقضى