غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
568
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
هائى كه در دست داشت يكى را بيرون كرده بانگشت وى درآورد و صباح آن رؤيا را با سلطان احمد در ميان نهاده سلطان گفت حكومت قطرى از اقطار ممالك حضرت صاحبقران به تو متعلق خواهد شد القصه چون چندگاهى آن دو پادشاه در محبس بسر بردند خبر وفات امير تيمور بمصر رسيد ملك فرج ايشان را منظور نظر تربيت گردانيد و مقرر فرمود كه هر يك پانصد نوكر نگاهدارند و ما يحتاج هزار كس از اسب و سلاح و زر و نقد و جنس بديشان تسليم نمودند و از ملازمان سلطان احمد جز بندگان و شاگرد پيشگان كسى در مصر نبود لاجرم آنچه از مصريان گرفت بديشان داد اما از توابع امير قرا يوسف جمعى كثير از مردم كارى در آنديار بودند و او پانصد كس جلد مكمل ساخته هرروز كه سوار ميشد آنجماعت در غايت آراستگى ملازمتش مينمودند و از آن جهة شكوه تراكمه در خاطر مصريان افتاده قاصدى اذلان ايشان شدند و در روزى كه پادشاه مصر با خواص امرا بميدان چوگان بازى خراميد قرا يوسف با ملازمان خويش در مقام معارضه ملك فرج درآمده امراء مصر را مبالغه تركمانان در اظهار جلادت موافق مزاج نيفتاد نوكران امير قرا يوسف را گفتند پياده شده ميدان را از سنكريزه پاك سازيد ايشان از قبول اين حكم سرباز زدند و قرا يوسف توهم نموده همچنان سواره نزديك سلطان مصر رفت و گفت ما مردم غريبيم و به اين ولايت آمديم و پادشاه درباره ما عنايت دريغ نداشت اكنون برخصت متوجه ديار خويش مىگرديم و عنان يكران انعطاف داده با مجموع ملازمان از ميدان بيرون رفت و در ساعت بوثاق خويش شتافته عيال و اطفال را همراه گردانيده روى بديار بكر آورد و امراء مصر بعرض ملك فرج رسانيدند كه بيرون رفتن اين جماعت به اين كيفيت نقصى است در امور سلطنت اگر اشارت شود ايشان را تعاقب نمائيم پادشاه جواب داد كه تراكمه در كمال بىباكى و تهورند و دست از جان شيرين شسته فدائى گشتهاند مناسب نيست كه كسى از عقب ايشان شتابد بگذاريد تا به وطن خود روند و قرا يوسف را از حدود مصر تا كنار آب فرات در صد و هشتاد موضع باكوتوالان قلاع كه سر راه بر وى گرفتند مقابله و مقاتله روى نمود و او در تمامى آن معارك ظفر يافت و چون بديار بكر رسيد ميان او و ملك شمس الدين حاكم خلاط و بلبيس محبت و اتحاد اتفاق افتاد و ملك دختر قرا يوسف را بحباله نكاه كشيد و امير قرا يوسف باغواى ملك شمس الدين لشگر بحدود وان و وسطان برد و دواب و مواشى و اموال و اثقال آنولايت را بجاروب غارت و تاراج پاك ساخت و تمامى ايل الوس تراكمه بوى پيوسته قلعه اونيك را بتحت تصرف درآورد اما سلطان احمد بعد از رفتن قرا يوسف در مصر از نظر اعتبار ساقط شد و چون آن مقدار يراق و استعداد نداشت كه مانند قرا يوسف از آن مملكت بيرون رود كپنكپوش گشته با معدودى چند از مفاليك روى توجه بشام نهاد و از آنجا بديار بكر رفته از ديار بكر بحله شتافت و در گوشهء بنشست و مردم اوباش و فتنهجوى در ملازمتش آغاز تكوپوى كرده آوازهء وصول سلطان احمد در عراق عرب شيوع يافت و چندان اراجيف در بغداد پيدا شد كه حاكم آنموضع دولت خواجه انياق را مجال توقف نماند لاجرم دست از حكومت بازداشته