غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

552

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

كج نهاد و تند نشست * كلاهدارى و آئين سرورى داند و سبب انقضاى ايام كامكارى و اختتام هنگام جهاندارى ميرزا خليل سلطان بعد از قضاء ربانى و تقدير سبحانى آنشد كه شاه زاده در زمان حيات امير تيمور گوركان نسبت بجميله شاد ملك نام كه سابقا از سرارى امير حاجى سيف الدين بود تعلق خاطرى پيدا كرد و پنهان از حضرت صاحبقران او را بحباله نكاح درآورد و چون پرتو شعور پادشاه مرحوم مغفور بر آن قضيه افتاد حكم فرمود كه هرجا شاد ملك را ببينند بكشند و ميرزا خليل سلطان او را گريزانيده در آن اوان كه آقسولات محل نسب رايات نصرت آيات بود نوبت ديگر بعرض رسيد كه شاهزاده شاد ملك را همراه دارد و قهرمان قهر باحضار او فرمان داد و اميرزاده آن ضعيفه را حاضر ساخت و حكم همايون بقتل او نفاذ يافته سرايملك خانم بنابر ملاحظه خاطر ميرزا خليل سلطان معروض داشت كه صدف وجود اين عورت بدرددانه از صلب ميرزا خليل سلطان آبستن است بنابر آن امير تيمور گوركان فرمود كه او را به بيان آغا بسپارند تا بعد از وضع حمل فرزند را محافظت نموده مادر را بغلامى سياه دهد و مقارن آن احوال صاحبقران بيهمال باترار شتافته آنجا وفات يافت و شاهزاده بفراغ بال آن گلعذار پر غنج و دلال را در آغوش كشيد بمرتبه شيفته جمال و مشعوف وصال وى گشت كه از استصواب او اصلا تجاوز جايز نميداشت بلكه زمام اختيار ملك و مال را بقبضه تسلط آن سليطه گذاشت بيت بجان بود در بند اذعان او * نميزد نفس جز بفرمان او لاجرم مجارى امور ملك و مال ميرزا خليل سلطان از نهج صواب انحراف داشت و شهزاده بر طبق مدعاى محبوبه دست باسراف و اتلاف امور گشاده مجموع نقود و اجناس كنوز خزاين را كه بيمبالغه محاسب و هم از جرز و تخمين آن عاجز بود باندك زمانى صرف نمود و بيشتر را بجمعى داد كه در آخر سبب ويرانى قصر كامرانى او گشتند و قضيه آن روش و بخشش اتفاقيه بود كسى كه سزاوار دينارى نبود اشتروارى مىبرد و مستحقى كه شايسته صنوف نوازش بود در آرزوى درهمى ميمرد و ميرزا خليل سلطان بتعليم جانانه جمعى از مردم بيگانه را بانواع تربيت و اصطناع اختصاص بخشيد و هريك را قرينهء قارون ساخت و بدرجهء امارت و سرورى رسانيد از آنجهة خاطر امرا و سران سپاه ملال گرفت و دماغ آن فرومايگان مخبط شده مواد فساد سمت تزايد پذيرفت و چون حشمت ده‌روزهء شاد ملك در نظر مخدرات سراپردهء صاحبقران مرحوم نمىنمود جهة انحطاط مرتبه آن عفايف اميرزاده خليل سلطان را برانداشت كه هريك از خواتين و سرارى آنحضرت را طوعا و كرها بيكى از ملازمان آستان خود در سلك ازدواج كشيد و گروهى را كه نسبت به او رتبهء مادرى داشتند با جمعى از مردم ناجنس همنشين گردانيد حور فرشته سرشت را با عفريت زشت همدم ساخت و لعل بدخشانى را در سلك جزع يمانى انداخت طوطى شيرين سخن را بآشيانهء زاغ و زغن فرستاد و عندليب نغمه‌پرداز را با غليواج بدآواز در يكقفس جايداد و بواسطهء صدور امثال اين افعال ناهنجار طبايع صغار و كبار از اميرزاده خليل سلطان متنفر گرديد و امور سلطنتش اختلال پذيرفته آفتاب اقبالش بسر حد زوال رسيد