غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
538
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
كه امير خواجه يوسف و ارغونشاه و ساير سرداران سمرقند آنجا بودند رفته التماس فتح الباب نمود و امير ارغونشاه دست رد بر سينه ملتمس امير شاه ملك نهاده جواب گفت كه چون حضرت صاحبقران اين بلده را برسم امانت به من سپرده خاطر بر آن قرار دادهام كه تا وقتى كه اميرزاده پير محمد وليعهد حاضر نشود هيچكس را در شهر نگذارم و هرگاه آن شاهزاده بيايد سمرقند را به دو سپارم تا از عهده امانت درست بيرون آمده باشم امير شاه ملك دانست كه ارغونشاه بوعدههاى اميرزاده خليل سلطان فريفته شده و دروازه بازنخواهد كرد لاجرم با دل غمناك و خشمگين با چشم نمناك بازگشت و در صحراى علياباد بحضرات عاليات رسيده كيفيت حال بازگفت و همانجا نزول نموده خواتين و امرا بعد از تقديم مشورت مصلحت چنان ديدند كه امير شيخ نور الدين بسمرقند رود و امير ارغونشاه را از سر مخالفت در گذراند و امير شيخ نور الدين نيز بدروازه چهار راهه رفته و با ارغونشاه و خواجه يوسف سخنان گفته مانند امير شاه ملك بىنيل مقصود مراجعت نمود اما امير برندق چون از آقسولات بتاشكنت رسيد و مكتوب امير شاه ملك و امير شيخ نور الدين و سخنان ايشان را بمسامع امير خداداد حسينى و يادگار شاه ارلات و ساير معتبيان اميرزاده خليل سلطان رسانيده آن طايفه باتفاق گفتند كه فى الواقع شايسته تاج و تخت نيك بختى است كه حضرت صاحبقران او را وليعهد ساخته است و ما تغيير بقواعد وصيت آنحضرت راه نخواهيم داد و در همان مجلس درين باب عهدنامه نوشتند و امرا آن وثيقه را مهر كردند و اميرزاده خليل سلطان نيز بحسب ضرورت خط و مهر خويش بران نهاد و اتلمش را با عهدنامه پيش امير شيخ نور الدين و امير شاه ملك فرستادند تا آن كاغذ را بديشان نموده بنزد اميرزاده پير محمد برد و بعد از آن زمرهء از خواص و مقربان اميرزاده خليل سلطان را بر عروس مملكت ترغيب و تحريص نمودند و گفتند كه الملك عقيم فرصت غنيمت بايد شمرد و بسمرقند شتافته خاطر خاص و عام را بدانه احسان و انعام صيد بايد كرد ( و الملك بعد ابىليلى لمن غلبا ) و اميرزاده خليل سلطان از استماع اين سخنان بر تسخير مملكت جازم گشت و عازم سمرقند شد و از اسبان و استرها و اشتران صاحبقران و شاهزادگان و امرا آنچه در آن نواحى ديده بود بتحت تصرف درآورده بر امرا و خواص و طايفه از مردم عراق كه با او بىشائبه نفاق زندگانى ميكردند قسمت نموده و امير برندق كه منغلاى سپاه شاهزاده بود چون از آب سيحون بگذشت پل ويران كرده باتفاق رستم طغا يبوغا متوجه اردوى اعظم گشت تا از عهدهء عهدى كه كرده بود بيرون آمده باشد و همچنين امير خداداد حسينى و امير شمس الدين عباس از اميرزاده خليل سلطان روى گردان شده به طرف اجيق فركنت رفتند و با وجود اينحال شاهزاده اصلا دغدغه بخاطر راه نداد و بكنار آب شتافته ببستن جسر اشارت نمود و لشگريان همان روز به ترتيب آن قيام نموده روز ديگر اميرزاده خليل سلطان از آب سيحون بگذشت و چون امير برندق بنواحى دوابه رسيد از جلال ياورچى شنيد كه امير شاه ملك و امير شيخ نور الدين را ارغونشاه در سمرقند راه نداده و خاطر بر اطاعت اميرزاده خليل سلطان نهاده بنابر آن از اختيار مفارقت امير زاده خليل سلطان پشيمان شده بقدم اعتذار مراجعت كرده بموكب شاهزاده پيوسته بتجديد بيعت اقدام فرمود .