غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

487

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

بيان آيد آنگاه خامهء بديع هنگامه بتحرير نامه مشگين شمامه حضرت صاحبقرانى زبان گشايد و من اللّه الاعانه و التائيد . گفتار در بيان رسيدن سلطنت مملكت روم به بنى عثمان بن داود و ذكر مجملى از احوال ايشان تا وقتى كه كوكب اقبال ايلدرم با يزيد بدرجه فرمانفرمائى صعود فرمود از مسافران بلدان روم و مستحفظان احوال آن مرز و بوم راقم اين سطور چنان معلوم نموده كه در زمان سلطان علاء الدين كيقباد بن فرامرز كه آخرين سلاطين سلجوقى است داود نامى از تراكمه دشت قبچاق با ده هزار خانه‌وار از توابع و لواحق بسببى از اسباب از وطن مالوف جدا شده به راه كفه متوجه ولايت روم گشت و بعد از وصول به مقصد موضعى مناسب اختيار كرده رحل اقامت انداخت و چون دو سال اوقات فرخنده فال بفراغبال گذرانيد روزى سلطان كيقباد را گذر بر نواحى منزل او افتاده جمعى كثير بنظرش درآمده زبان بسئوال كيفيت احوال ايشان بگشاد داود كه بطلاقت لسان و كياست فراوان سرآمد امثال و اقران بود پيش دويده بمضمون اين مقال ترنم نمود بيت گذر فتاد بسر وقت كشتگان غمت * هزار جان گرامى فداى هرقدمت و بعد از اداى وظايف دعا و ثنا عرض كرد كه ما بندگان در دشت صيت معدلت و سرافرازى و آوازه مكرمت و غريب‌نوازى ايستادگان پايه سرير سلطنت را شنيده مدتى شد كه بدين ولايت آمده‌ايم و در ظلال مرحمت خادمان آستان خلافت آشيان از تاب آفتاب حوادث آسوده‌ايم اميد آنكه لحظه كلبه احزان فقيران از يمن مقدم همايون خسرو كامران غيرت افزاى روضه رضوان گردد تا شرايط اخلاص و عبوديت بر وجهيكه مستلزم صدق نيت و صفاى طويت تواند بود بظهور پيوندد كيقباد را استماع سخنان سنجيده و گفتار پسنديده داود مستحسن نموده نزول اجلال فرمود و داود باتفاق كلانتران قوم در حسن جشن و كشيدن ساورى و پيشكش لوازم اهتمام بجاى آورده اسبان تازىنژاد و شتران كوه نهاد و استران ركابى چند قطار و غلامان سر و قد گلعذار و اقمشه نفيسه و نقود نامعدود حاضر گردانيد و پسر ارشد خود عثمان را كه آثار رشد و اقبال و نجابت از جمال حالش لايح بود و در ميدان دليرى و فروسيت گوى مسابقت از شجعان زمان مىربود به نظر كيميا اثر سلطانى رسانيده داخل غلامان پيشكش كرد و كيقباد چون چشم بر روى عثمان بگشاد بنور فراست دانست كه عنقريب كوكب طالعش بذروهء دولت صعود خواهد نمود لاجرم او را فرزند خواند و تمامى تحف و تبركاتى را كه آنقوم پيشكش كرده بودند بوى بخشيد و فرمود كه داود و قبيله او در حدود ادرنه و برسا كه در آن اوان در تصرف كفار فرنك بود رحل اقامت اندازند و بامر