غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

485

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

داد و امير سونجك بجانب قراباغ روانشده باردوى همايون پيوست اما سلطان احمد جلاير كه حاكم بغداد بود چون خبر استيلاء اميرزاده رستم را بر مندلى و بعضى ديگر از حدود عراق عرب شنيد اضطرابى عظيم بوى راه يافت و دروازهاء بغداد را بسته مضبوط گردانيد و مقارن آنحال از امارات قوت دولت قاهره در بغداد امرى در غايت غرابت روى نمود شرحش آنكه سابقا صاحبقران كشورگشا حكومت خوزستان را بشروان نامى ارزانى داشته بود و او از متمولان آنولايت مال بينهايت حاصل نموده با هزار سوار آراسته ببغداد شتافت و از سلطان احمد تربيت و رعايت يافت و در خفيهء با امراء و اركان دولت سلطانى طرح محبت و اتحاد انداخته هريكى را به مبلغى كرامند از ده هزار دينار بغدادى محظوظ ساخت و از تصادم تقديرات آلهى مفصل آن وجوه از دست نويسندهء شروان بيرون رفته يكى از نوكران سلطان احمد كوره بهادر نام آن كاغذ را بازيافت و پيش سلطان برد و از ملاحظه آن نوشته توهمى كه سلطان احمد از لشگر ظفر اثر صاحبقران والاگهر داشت يكى در هزار شد و كوره بهادر را كه در آن مفصل ده هزار دينار بنام او نوشته بودند فى الحال بدست خود گردن زد و در آنوقت شروان را با بعضى از امرا مثل قطب الدين حيدر و منصور بتاخت ابروات فرستاده بود و بعد ازين واقعه يادگار تواچى را نزد امراء ارسال داشت و كيفيت حادثه را پيغام نمود تا شروان را بقتل آوردند و سرش ببغداد روان كردند آنگاه بلطايف الحيل در عرض يكهفته قرب دو هزار كس از اركان دولت و مقربان خود را بكشت و در دجله انداخت و ابواب قصر بر روى خود بسته هيچكس را بار نميداد باورچيان آش خاصه را كه هرروز بدرخانه مىآوردند بچهرگان مىسپردند و بازمىگشتند و چون سلطان احمد اوقات تيره چند روز بدين وتيره بگذرانيد شش نفر از محرمان را فرمود تا هفت بارگير از طويلهء خاص زين كرده بآنجانب دجله بردند و نيم شبى بكشتى از آب بگذشت و با آن شش كس سوار شده متوجه ايل قرايوسف تركمان گشت و هيچ آفريدهء براينحال اطلاع نيافت و مدتى مطبخيان آش پخته بدرگاه ميبردند و خانكيان آن را ستانيده دعوت مستوفى مىخوردند و چون سلطان احمد بقرا يوسف پيوست او را بغارت بغداد در طمع انداخته بمرافقت يكديگر متوجه دار السلام گشتند اما بعد از وصول سلطان احمد از تاراج آن بلده پشيمان شده آنمقدار زر نقد و اقمشه و اسلحه و اسبان تازى نژاد بقرا يوسف داد كه از وى راضى گشت در اواخر سنه اثنى و ثمانمائه بسمع سلطان احمد و قرا يوسف رسيد كه صاحبقران گردون اساس عزيمت فتح سيواس دارد بنابر آن انديشيدند كه اگر لشگر ظفر اثر به حد و دروم و شام درآيند ممر مفر ايشان مسدود گردد بغداد را بفرح نامى سپرده به راه حلب عزيمت روم كردند و بعد از وصول ايلدرم با يزيد كه در آن زمان فرمانفرماى آن مرز و بوم بود آن دو مهمان عزيز را منظور نظر شفقت و احسان گردانيد و جهت ايشان ممر خرج بموجب دلخواه تعيين نموده اصناف الطاف بتقديم رسانيد .