غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

418

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

و ايشان غرض پرگار ديده را دريافته و از عقب امير حسين شتافته باستيصال نهال اقبال او پرداختند و رشته حياتش را بمقراض قصاص انقطاع داده خاطر از آن ممر فارغ ساختند قطعه كدام دوحهء اقبال سر بچرخ كشيد * كه صرصر اجلش عاقبت زبيخ نكند - كرا نهاد فلك تاج سرورى بر سر * كه بند حادثه بر دست و پاى او نفكند - دو پسر امير حسين خان سعيد و نوروز سلطان كه باخانى كه دست‌نشان او بود همانروز بقتل رسيدند و دو پسر ديگر جهانملك و خليل سلطان بهندوستان گريخته در غربت متوجه عالم آخرت گرديدند و جريك منصور بر قلعه هندوان استيلا يافته خزاين و دفاين امير حسين را با خواتين و متعلقان او باردوى همايون رسانيدند و آنحضرت سراى ملك خانم دختر قزان سلطان خان و الوس آغا بنت امير بيان سلدوز و سلام آغا بنت امير خضر يسورى و طغاى تركان خاتون را در حرم خاص جاى داد و سونج قتلق آغا دختر ترمشيرين خان را ببهرام جلاير ارزانى داشت و دلشاد آغا را بزنده حشم و عادل ملك دختر كيقباد ختلانى را بامير جاكو و ديگر قمايان و دختران امير حسين را به ازدواج امرا و مقربان نامزد فرمود دنيا عروسى است بد مهر كه هرروز دست در آغوش شوهرى كند و حريفى است پر خشم كه هرساعت چشم بر ديگرى افكند بيت دل برين پير زن عشوه گرد هربند * نو عروسى است كه در عقد بسى داماد است و اين واقعه عظمى در رمضان سنه 771 بوقوع انجاميد و حصار هندوان بموجب فرمان صاحبقران گيتىستان ويران گرديد . گفتار در بيان جلوس حضرت صاحبقران مقرون بحصول اصناف آمال و آمانى قال اللّه تعالى قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ مثنوى مالك الملك واجب التعظيم * صانع قادر خبير عليم مملكت ميدهد بدين دارى * نيك بختى حميده آثارى كه ز فيض عدالتش عالم * چون بهشت ارم شود خرم علم معدلت برافرازد * رسم ظلم از جهان براندازد ز آب شمشير عدل و تيغ جهاد * گلشن دين حق كند آباد آتش خشم چون برافروزد * خرمن عمر دشمنان سوزد ز اهتزاز رياح لطف كريم * و زهبوب نسيم و حسن شميم دوستان را دهد زنو جانى * رسد از وى بهر يك احسانى نظرش خاك را چو زر سازد * كار خلقى بيك نظر سازد از كرم اهل علم و تقوى را * مقتدايان دين و دنيا را بر خلايق دهد سرافرازى * خود بايشان كند مهم سازى نبود غير مكرمت كامش * پر بود از مى وفا جامش در ره دين كه هست هيچا هيچ * نكند غير خير و احسان هيچ و چون صاحب دولتى چنين در آن زمان ميمنت آئين غير صاحبقران گيتى ستان قطب السلطنه و الخلافه و امير تيمور گوركان كسى نبود در آن ايام كه فراشان قدر