غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

417

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

اخلاق تو طمع ميدارم كه بجان امان يابم تا بجانب مكه مباركه شتابم و شرف زيارت بيت اللّه دريافته در آن منام واجب الاحترام به استغفار جرايم و اثام قيام نمايم و امير كشور گير بمراحم خسروانه اين ملتمس را بسمع رضا جاى داد و فرمان همايون صادر شد كه هيچ آفريده مزاحم امير حسين نشود تا بهر طرف كه خواهد برود اما امير حسين برين سخن اعتماد ننمود و ميان خوف و رجا شبى با دو ملازم از قلعهء بلخ بيرون آمد و نوكران را بمهمى مشغول ساخته به بالاى مناره مسجد جامع شهر كهنه گريخت و چون برين سخن اعتماد رسم غمازى بجاى آورد و جمشيد خورشيد قلعه هندوان شب را مسخر كرد شخصى كه اسب گم كرده بود در طلب گم شدهء خويش هرطرف مىگشته بخاطر گذرانيد كه مناسب آنست كه بر بالاى اين مناره برايم و جوانب اردو را احتياط نمايم شايد كه اسب به نظر من درآيد و به اين خيال روى به بالاى مناره آورد و امير حسين را آنجا ديد و بشناخت امير حسين كه در ايام رفاهيت هرگز مشتى گندم بريان به هيچ پهلوان نميداد در آن محل از خوف شفر كفى مرواريد غلطان در دست آن شخص نهاده و بمواعيد نيكو او را اميدوار كرده در كتمان سر خويش شرط مبالغه بجاى آورد هيهات هيهات شترى تنومند بر زير كوه الوند چه‌سان پنهان ماند و آتش سركش را بر بالاى منارهء بلند چه‌چيز از نظر غايب گرداند بعضى از مخاديم واجب التعظيم درين محل اين بيت را نوشته‌اند و الحق بغايت نيكو رفته‌اند بيت بسر مناره اشتر رود و فغان برآرد * كه نهان شدم من اينجا مكنيدم اشكارا القصه چون آنشخص از مناره پايان آمد فى الحال بآستان صاحبقران عاليشان دويده كيفيت حال بعرض رسانيد و فوجى از ابطال رجال بگرفتن امير حسين مامور كشته روى بسوى مناره آوردند امير - حسين چون ديد كه گروه انبوه از پياده و سوار باشتياق ملاقات شريف متوجه ملازمت انداز بالاى مناره به زير آمده در سوراخ ديوار مسجد خزيد و بنابر آنكه گرگ اجل دست در گريبان جانش زده بود اندكى از دامان جامه‌اش بيرون ماند و طلبكاران به بالاى مناره شتافته و او را نيافته مراجعت كردند و پى بشكاف ديوار مسجد بردند و و امير حسين را كه سر به خدمت دار او اسكندر فرو نمىآورد دست و گردن بسته ببارگاه صاحبقران جمجاه درآوردند ع كدام سر كه بر آن آستانه خاك نشد امير تيمور گوركان را چون چشم بر امير حسين افتاد روى بامرا آورده گفت كه من از مقام ريختن خون او در گذشته‌ام و جفاهاى او را كان لم يكن انگاشته و موكلان امير حسين را از مجلس بيرون برده كيخسرو ختلاتى آغاز اضطراب كرده عرضه داشت نمود كه امير حسين را به من ميبايد سپرد تا بقصاص برادر خود كيقباد بكشم امير تيمور گوركان در تسكين كيخسرو كوشيده در اثناء گفت و شنيد صاحبقران ظفر قرين را باد ايام اتحاد و مصاحبت امير حسين آمد و رقت فرموده قطرات عبرات بر رخسارهء مباركش روانشد و امير اولجايتو اپردى كه بواسطهء تجارب ايام بر نيك و بد طبقات انام واقف بود گريه آنحضرت را امارت نجات امير حسين از گرداب بلا تصور كرد و بگوشه چشم بجانب امير مؤيد و كيخسرو ختلانى اشارت نمود