غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
383
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
جدا ساخته باد و نفر پيش رفت و سلام كرد امير قزغن ملك را در آغوش كشيده لوازم پرسش بجاى آورده گفت اگر توفيق رفيق گردد ملك هراة را از منازعان انتزاع نموده به تو سپارم و روز بروز آثار التفات امير قزغن دربارهء ملك حسين از پيشتر بيشتر مىشد اما امراء الوس كه بطمع ملك با ملك صفائى نداشتند قصد قتل او نمودند و امير قزغن بر كيد بدانديشان اطلاع يافته در خلوتى صورت قضيه را با ملك حسين در ميان نهاد و فرمود كه ميترسم كه بىاختيار من گزندى به تو رسد صلاح در آنست كه هم امشب بجانب ديار خود ايلغار نمائى و ملك امير قزغن را وداع نموده و بهنگام شام كه نور باصره از مشاهدهء اجسام عاطل ماند بر اسبى سياه بادپيما كه همراه داشت سوار شده روى بدار السلطنهء هراة آورد بعد از طى منازل و قطع مراحل به مقصد رسيده بىتحاشى بقلعه رفت و بر مسند سرورى نشسته اشارت فرمود تا برادرش را كه غوريان بپادشاهى برداشته بودند بگرفتند و در يكى از قلاع محبوس كردند و ملك باقر پس از چندگاه از حبس نجات يافته بشيراز شتافت و همانجا بسر ميبرد تا وفات يافت . ذكر محاربهء ملك حسين با محمد خواجه اپردى و سلتمش بيك بن عبد الله مولاى و بيان كشته شدن دو امير به زخم پيكان عمرفرساى چون بعنايت پادشاه ملكبخش تعالى شانه و عظم سلطانه ملك معز الدين حسين كرت كرت ديگر در دار السلطنه بر سرير دولت متمكن گشت و بتمهيد قواعد عدل و انصاف پرداخته بساط ظلم و اعتساف در نوشت نايرهء رشك و حسد در كانون درون امير ستلمش كه حاكم قهستان بود و محمد خواجهاپردى كه دراند خود و شيرغان حكومت مىنمود اشتغال يافته رسل و رسايل بيكدگر فرستادند و بر حرب ملك حسين اتفاق كرده روى بجانب دار السلطنه هراة نهادند در آن اوان شيخ محمود نامى كه در خبابذ اقامت داشت بشيد و زرق ستلمش بيك را مرى و معتقد خود ساخته بود و ستلمش در وقت توجه بجنگ ملك نزد آن شيخ زراق رفته در باب مهمى كه پيش گرفته بود مشورت نمود محمود و نامحمود گفت هرگاه تو با ملك در مقام مقاتله آئى من دوازده هزار مرد سبز پوش از لشگر غيب بامداد تو خواهم فرستاد و آن ترك بىخرد باميد آن مدد مستظهر گشته در ولايت خواف بامير محمد خواجه پيوست و بموافقت يكديگر بعضى از قلاع ولايت خواف و باخزر را تسخير كردند و چون ملك معز الدين حسين از طغيان مخالفان خبر يافت بافوجى از ابطال رجال بميدان قتال شتافت و چنانچه در روضة الصفا مسطور شده در صحراى زره بامير ستلمش و محمد خواجه رسيد و بعد از تسويهء صفوف پيش از همه كس ستلمش و محمد خواجه شمشيرها كشيدند و در ميدان تاختند بعزم آنكه تا سر ملك را از تن جدا نسازند بازنگردند و چون نزديك بقلب